شبی در کنار بلاتکلیفی یک پزشک!

فکر کنم تقصیر، آلبرکامو و کتاب ‘ بیگانه اش’ بود که ساعت ۲ شب سر درد شدیدو همراه کرخی ناشی از فشار خون ۲۰ روی ۱۹ مرا راهی بیمارستان نزدیک منزل نمود. مسیر منزل تا بیمارستان کمتر از ۷۰۰ متر بود، اما در آن هوای سرد و نگرانی و خلوتی خیابان این ۷۰۰ متر خیلی […]

فکر کنم تقصیر، آلبرکامو و کتاب ' بیگانه اش' بود که ساعت ۲ شب سر درد شدیدو همراه کرخی ناشی از فشار خون ۲۰ روی ۱۹ مرا راهی بیمارستان نزدیک منزل نمود. مسیر منزل تا بیمارستان کمتر از ۷۰۰ متر بود، اما در آن هوای سرد و نگرانی و خلوتی خیابان این ۷۰۰ متر خیلی بیشتر مینمود، همین طور که قدم برمیداشتم مشغول کشیدن نفس عمیق شدم، زیرا شنیده بودم، نفس های ممتد و عمیق مانع سکته میشوند، و من دوست نداشتم، سکته ام در خیابان باشد!

درب ورودی بیمارستان در آن ساعت شب مملو از ماشین های شخصی بود که رانندگان آنها در یک سمفونی مشترک و تمنا گونه همگی فریاد میزدند : دربست! آنها بخوبی میدانستند که بهترین زمان مجبور کردن مسافر به دربستی زمانیست که یا بیمار باشد یا بیماری همراه داشته باشد و این هم از عجایب مهربانی ما مسلمانان است که وقتی فردی مستأصل باشد بجای کمک وامتیاز بخشی به او تمام تلاشمان را میکنیم که بیشتر او را به خاک سیاه بنشانیم...اورژانس عمومی بیمارستان، مملو از آدم هایی بود، که هر کدام خواسته ای داشت، هیچکدامشان با همدیگر مهربان نبودند! پرسنلی که در آن بخش کار میکردند، از بس که تحت فشار بیمار و همراه او و شرایط نامناسب فیزیکی ساختمان و کمبود تجهیزات قرار گرفته بودند، نوعی بی تفاوتی بر رفتارهایشان حاکم بود،

معاینه شدم و آنگاه طبق معمول، سرمی وصل شد، بخاطر سردرد و فشار خون بالا مقرر شد که سی تی اسکن بگیرند، بایستی با برانکارد برده میشدم، صدای چرخ و تکانهای شدید برانکارد در راهروی منتهی به محل سی تی مانند رانندگی در جاده سنگلاخ و پر دست از دست انداز با چشمان بسته بود که در شرایط طبیعی حداقل ۵ درجه به افزایش فشار خون می‌افزود، فردی که متولی اعزام شده بود : از من پرسید : وزنم چقدر است، وقتی بهش گفتم : ۱۰۵ کیلو، از روی همکاری و خیر خواهانه از من خواست، به متصدی اسکن و دستگاه بگویم ۹۵ کیلو!!

گویا دستگاه تا زیر ۱۰۰ کیلو گرم بیشترظرفیت نداشته و فهمیدم با جابجایی یک عدد!!چقدر راحت میشود از شر هزینه های اضافه ی جلو گیری کرد!!.بدلیل مشکوک شدن به خونریزی خفیف مغزی مقصد بعدی اورژانس مغز و اعصاب بود.. تخت کناری ام پیرمردی بود که گویا بعد از تشنج دچار بیقراری همراه با کما بود!!.دست هایش را به تخت بسته بودند، بد طوری نفس می‌کشید و خرناس های تنفسش نوعی از ترس را به همه تازه واردین تزریق میکرد، لوله ای در حلق و شلنگی در بینی او قرار داده بودند، تمام حواسم به آن پیرمرد و رزیدنتی بود که مرتب به او سر میزد، متوجه حرف زدن پسرِ پیرمرد با دکتر مذکور شدم، پسر میگفت؛ دکتر! پدرم تریاکی است که تریاک را بصورت خوردن مصرف میکند و الان دو روز مواد مصرف نکرده اجازه بده، کمی تریاک را با چای حل کرده به او بخوارانیم، دکتر گفت : یعنی لوله را از دهانش خارج کنیم؟ که پاسخ پسر جالب بود : مگه میشه با وجود لوله به پدرم تریاک بدهیم! رزیدنت مربوطه بی خیال شنیدن شد فقط جواب داد : نمیدونم!! بلاتکلیفی از پاسخ هویدا بود، صبح شده بود.. راضی به ماندن در بخش نشدم، برای ترخیص از بیمارستان فرمی پر کردم که با رضایت و مسوولیت خودم مرخص شده ام، اما جالب اینکه شب با وزن۱۰۵ کیلو وارد بیمارستان و با ۹۵ کیلوگرم خارج می‌شدم...

فاضل خمیسی

شنبه ۲۲ دی/ نود و هفت