چـرا «مـا» نداریـم؟

دکتر فاضل خمیسی : همش تقصیر توست ،چرتم پرید ، چی شده؟ هیچی ! فقط ترا بخدا این ورودی ، یه باصطلاح کلان شهره؟ از مسیر جاده ی مسجدسلیمان و شوشتر داشتیم به سمت اهواز بر می گشتیم.قصاب ها و دام‌ها تا نصف جاده آمده بودند. یکی سر می بُرید ، دیگری گوسفند زنده ای […]

دکتر فاضل خمیسی : همش تقصیر توست ،چرتم پرید ، چی شده؟ هیچی ! فقط ترا بخدا این ورودی ، یه باصطلاح کلان شهره؟

از مسیر جاده ی مسجدسلیمان و شوشتر داشتیم به سمت اهواز بر می گشتیم.قصاب ها و دام‌ها تا نصف جاده آمده بودند. یکی سر می بُرید ، دیگری گوسفند زنده ای را روی ترازو میگذاشت، حتی کامیون و وانت هایی با پلاک غیر خوزستانی ، کنار جاده پارک و اقدام به دستفروشی میوه و حتی کفش و قوری نموده بودند ، انگاردر استانشان این کار قدغن بود و خوزستان بهشت ِ دستفروشی ! خلاصه وضعی بود...

سرم را پایین انداختم ،انگار با دیدن این وضع میخواست عقده ی دلش را بر سرم خالی کند:
ــ داشتم زندگی خودم را میکردم! آب و هوای خوب، شهری تمیز و مدارس رضایت بخش و مطمئن ، هزینه های زندگی کمتر، امنیت بهتر ، تازه از همه ی اینهاگذشته تو این ده سال که برگشتم ، صدجور مرض و بیماری گرفتم ،همش تقصیر توست !

تو گفتی برگرد ! ، تو گفتی ؛ خوزستان خوب میشه و بدتر از غُربت هیچ چیز نیست! اما فهمیدم هلاک اینجاست و غُربت هم چیز بدی نیست، در چشمان و لحنش نوعی عصبانیت و باخت موج میزد، پاسخی نداشتم و میدانستم توجیه کردن این معادله نوعی کلاهبرداریست !

راست میگفت؛ همش تقصیر من بود، او خیلی سالها پیش از استان رفته بود ، اما من بخاطر دلتنگی به او ، و شاید وابستگی دیوانه وارم به استانم ، آنقدر در گوشش خواندم تا بالاخره با زن و بچه هایش برگشت ...راستش را بخواهید نمیدانم چرا هنوز هم دوست ندارم کسی از هم استانیهایم از اینجا برود، انگار زورم میاد کسی از استان مهاجرت کند!
برای فرار از سرزنشش و اینکه خودم را به کاری مشغول کنم به گروههای واتساپ گوشی سری زدم ، صفحه پُر از اخبار بود.

در کنار خبرهای جنگ ِاوکراین و مذاکرات وین ، خبری جالب تر مینمود :«ساختمان مدرسه ی آفتاب ِشهرستان کرمان که کودکان خیابانی و کار را تحت آموزش و پوشش قرار می داد ، با شکایت اوقاف تعطیل و در حال تخلیه است».

آنچه این خبر را متفاوت و تأمل انگیز مینمود، نه حکم تخلیه! بلکه ، وجود مدارس‌ِحمایتی برای کودکان.«کار و خیابان » در برخی از استان‌های کشور است ، مراکزی که سالهاست با حمایت دولت‌ و ‌مشارکت نیکوکاران کریم النفس ساخته و خدمات گوناگونی به اینگونه کودکان ارائه میدهد. مدارسی که مثل بقیه ی رویدادهای مثبت خبری از آنها در خوزستان نیست!

با خودم فکر کردم که اگر قرار بر تأسیس اینگونه مدارس باشد ، خوزستان با فراوانی زیاد اینگونه کودکان ، اولیٰ تر است و اگر قرار است مرکزی برای کودکان آسیب پذیر راه اندازی شود ، خوزستان باید جزء اولین های اینگونه اقدامات باشد ، اما زهی خیال باطل ...هر چند این پیشنهاد را شاید ده سال پیش با طرح و برنامه به مسوولین ذیربط ارائه دادم ، اما یقین دارم آن پیشنهاد جایی بهتر از سطل زباله پیدا نکرد.

متاسفانه باید گفت خوزستان سالهاست در حوزه ی آموزش و اقدامات فرهنگی دچار یک ایستایی توأم با عقب گرد شده بطوریکه خیلی از مهاجرتها نیز ریشه در وضعیت آموزشی و فرهنگی داشته اما به خیلی دلایل، اراده ای برای بهبود این وضعیت اعمال نشده است.
خوب است بدانیم ؛ استان خوزستان با این نظام تعلیمی، بعد از تهران ِ۱۳ میلیونی، بالاترین حجم از آموزشگاههای خصوصی و پولی را در خود جای داده است،آموزشگاهها و مدارسی که با گردش میلیاردی پول باعث فزونی فاصله ی طبقاتی در موضوع آموزش شده و بهشتی بّرین را برای صاحبان و مافیای پشت پرده ی آنها فراهم نموده است ... صدای بوق ممتد اتومبیل مرا از فکر آموزش خارج کرد؛ ستوته ای ( موتورسیکلت باری) که مملو از ضایعات زباله بود ، با برخورد به آینه ی بغل اتومبیل مان باعث آن بوق ممتد شده بود، آن موتور سیکلت باری بدون توجه در میان ماشین ها گم شد! دوباره از طرف همراهم تلنگری خوردم:

ـ بیا بگیر! حتی نایستاد ببینه چی شد، ستوته را میگفت...
دوباره سکوت و فکر ...
انصافاً مسائل و مشکلات استان آنقدر متورم شده که گفتنشان مثل آن گنگی است که خواب آشفته دیده ، نمیداند ، از کجا شروع کند و چگونه بفهماند ! گفته هایش آشفته و حوصله بر و مبهمند ، امّا آن گنگ ، قصه ی خوابش را میداند و نسبت به آن نوعی «آگاهی حاد» دارد!!
کسی میگفت ، خوزستان پدر خوانده دارد!
اما نگفت: کیست؟
دیگری از نظام قبیلگی سخن راند و علت العلل مشکلات را این حوزه دانست ، اما نگفت ، چرا این علت العلل هر روز تقویت و سازمان یافته تر می گردد؟
سرگشته ای دیگر، از محافل و نهادینه شدن ریا و تزویر بعنوان مشکل اصلی استان نام بُرد ، اما شرح نداد منشاء این رذایل اخلاقی کجاست، و راه درمانش چیست؟

خسته ای ناله میزد : همش تقصیر نماینده هاست، آنها رأی مردم را خوردند و خوابیدند و به جز حرف چیزی تحویل مردم ندادند ، اما توضیح نداد مردم چرا به اینها رأی دادند ، و چرا دامنه ی انتخاب مردم به این افراد محدود بود؟

در این تار و پود گرفتاریها ، کسانی هم نسخه پیچیدند :با «ویژه» شدن همه چی حل میشود! و عالمانه از مدیریت غیربومی و جوانگرایی گفتند ،این پروژه هم عملیاتی شد! مدیران ، ویژه و جوان شدند ، و همگی پسوند متعهدانه گرفتند ، اما گویا پروژه های انسانی خوزستان تفاوتی با پروژه های عمرانی اش نداشت ! نیمه کاره و رها...همه ی اینها به کنار !

آن طرف مدیری پایکوبی کرد که به جای گُل و بستان کردن شهر ، توانست حقوق کارکنان را پرداخت و برای خودش جشن گرفت.سرپرستی بدون رُخ دادن زلزله یا طوفانی ساعت ۳ شب با کارکنان تحت امرش جلسه گذاشت و همین مدیر مجبور بود روزها را چُرت بزند و فقط سر بجنباند که بله حواسم هست!!...

ترمز اتومبیل، دوباره مرا به یاد مدرسه ی آفتاب کرمان انداخت : چرا ما از اینگونه مدارس نداریم؟!
باید پیاده میشدم! وقت خداحافظی رسیده بود ، به آن دُردانه دوست گفتم : حق با توست ، همش تقصیر من است!
پاسخش سنگین تر جملات قبلی اش بود:
‌ــ بی خیـال....