” النبی چگونه کتابی است؟ – قسمت ۴ تا ۶

قاسم مزرعه فرد :جبران خلیل جبران سال ها پیش از انتشار کتابش در نامه ای به معشوقه ای که هرگز ملاقاتش نکرد یعنی خانم ” می زیاده ” می نویسد: ” پیامی است که من باید قبل از سفر( مرگ) به گوش جهانیان برسانم و اگر پیش از آن که پیامم را هجی و تلفظ […]

قاسم مزرعه فرد :جبران خلیل جبران سال ها پیش از انتشار کتابش در نامه ای به معشوقه ای که هرگز ملاقاتش نکرد یعنی خانم " می زیاده " می نویسد: " پیامی است که من باید قبل از سفر( مرگ) به گوش جهانیان برسانم و اگر پیش از آن که پیامم را هجی و تلفظ کنم از این دنیا بروم، روزی برای گفتن آن پیام که اکنون مانند تکه ابری بر آسمان دلم سنگینی می کند، باز خواهم گشت. "و به راستی که جبران چنین کاری کرد و توانست که پیام خود را به خوبی از طریق النبی( پیامبر) به گوش جهانیان و روشندلان برساند.

کتاب " النبی " داستان پیام آوری است به نام " المصطفی " که به مدت دوازده سال در میان مردم شهری به نام " اورفالیس " زندگی می کند و پس از گذراندن عمری در این شهر، روز وداع و خداحافظی با مردم شهر اورفالیس فرا می رسد.اگر چه در بخش پیشین از " المصطفی " به عنوان یکی از القاب مشهور پیامبر اسلام نام بردیم لیکن از طرفی می توان " المصطفای جبران " را نیز سمبلی برای تمام پیامبران الهی دانست آنچنان که در قرآن از آن به معنای برگزیدگی و پاکی تمامی انبیای الهی یاد شده است :" إن الله إصطفى آدم و نوح و آل إبراهیم و آل عمران على العالمین " ( آل عمران- ٣٢)

خلاصه آن که مردم اورفالیس برای ماندن وی در میانشان، با چشمانی اشک آلود از وی التماس می کنند و اشک حسرت می بارند، اما التماس و خواهش مردم کارگر نمی افتد، چرا که کشتی از راه رسیده در ساحل اورفالیس لنگر انداخته تا " المصطفی " را به دور دست ها ببرد.شاید این کشتی، همان کشتی ابدی یا اجلی باشد که ماموریتش انتقال "مصطفی ها "( برگزیدگان پاک ) به آب و دریا( مظهر پاکی ) است ،همچنان که عارفان نیز در وصف خود گفته اند:

ما ز بالاییم و بالا می رویم     ما ز دریاییم و دریا می رویم
ما از آن جا و از این جا نیستیم    ما ز بی جاییم و بی جا می رویم
کشتی نوحیم در طوفان روح   لاجرم بی دست و بی پا می رویم

با شنیدن خبر قدوم کشتی ابدیِ " مصطفی " ،مردان و زنان شهر اورفالیس به سوی او می شتابند، کاهنان معابد خود را رها می کنند و کشاورزان دست از مزارع و بیشه های خود کشیده، به طرف دروازه شهر تاختند تا بلکه به طریقی " مصطفی " را از مسافرت باز دارند. اما " مصطفی " که تصمیم نهایی اش را گرفته بود با گام هایی آرام به طرف معبد در حرکت بود بی آن که التماس های جمعیت شلوغ پشت سرش، تردیدی به تصمیمش وارد کنند.آنچه در این لحظات مصطفی را به خود مشغول کرده ،تنها این بود که در واپسین ساعاتش میان اهالی اورفالیس چه چیزی تقدیم آنان کند؟پس سؤالاتى از این قبیل را با خود مرور می کند:#ماذا یجدر بی أن أقدم للفلاح ألذی ترک سکته فی نصف تلمه، و للکرّام الذی أوقف دولاب معصرته؟( به آن کشاورزى که آهن آلات شخمش را رها کرده و آن باغبانى که در تاکستان خود دست از له کردن انگور کشیده است، چه چیز ارزنده ای را باید تقدیم کنم؟)

#أیتحول قلبی إلى شجره کثیره الأثمار فأقطف منها و أعطیهم؟( آیا قلب من مى تواند همچون درخت پر میوه ای درآید که از میوه هایش بچینم و به آنان هدیه کنم؟ )#أم تفیض رغباتی کالینبوع فأملأ کؤوسهم؟( یا امیال و آرزوهایم مانند چشمه زلالی جریان یابند، تا جام آنان را لبریز کنم؟ )#هل أنا قیثاره فتلامسنى ید التقدیر، أم أنا مزمار فتمر بی أنفاسه؟( یا چنان گیتاری که دست خوش نوازی آن را بنوازد، یا نی خوش آوایی که نفس نی زنی از نای درونش بگذرد؟ )

سرگردان در این افکار و دغدغه های درونی خویش در میان مردم راه خود را ادامه می دهد تا آن که همگی به میدان بزرگ شهر در نزدیکی معبد می رسند.اینجاست که زنی عارف پیشه و پیشگو به نام " المطره " از معبد بیرون می آید، بانویی که اولین ایمان آور به این پیامبر بود و او بود که هجرت ابدی مصطفی را درک کرد، لیکن از او می خواهد که اهالی شهر اورفالیس را پند و اندرزی حکیمانه دهد، پس به او می گوید: " پیش از آن که از ما جدا شوی خواسته همه ما این است که با ما سخن بگویی و از حقیقتی که نزد توست بهره ورمان سازی. ما آن را به فرزندان خود خواهیم داد و آنان نیز به فرزندان و نسل خود بسپارند تا در گذرگاه قرون و اعصار از آن بهره بگیرند و آنگاه به آیندگان ابلاغ کنند. "

پیشگویی این بانو درست بود و امروزه شاهدیم که چگونه یک قرن پس از انتشار کتاب النبی، همچنان سخنان جبران خلیل جبران، نسل اندر نسل فرزندان و نوادگان " المطره " دست به دست می شوند و به گوش می رسند.و بدین ترتیب سؤالات پی در پی و مختلف مردم اورفالیس از " مصطفی " شروع می شود. سوالاتی پیرامون موضوعات مهم جامعه وقت و امروزی که در قالب بیست و شش باب یا فصل به تفصیل و با سبکی منثور و شاعرانه به بحث گذارده می شوند.اولین سؤال را " المطره " مى پرسد که آن هم در باب عشق و محبت بود، عشقی که نزد جبران، مولوی، حافظ و تمامی عارفان جهان کلید حل همه مشکلات است و به گفته جبران: " تنها گلی است که بی یاری فصول می روید و می بالد و شکوفه می دهد. "

اگر چه در فصول دیگر سخن از کار، فرزندان، ازدواج، خرید و فروش، دین، خیر و شر، جامه، مسکن، مرگ، نشاط و اندوه، بخشش، زیبایی، لذت، نیایش، زمان، دوستی، آموزش،رنج، عقل، آزادی، جرم و... به میان می آید لیکن به وضوح می توان محبت و عشق، یکرنگی و صفا و همنوع دوستی را در تمامی گفتارهای جبران احساس کرد و در حرف هایش چیزی یافت نمی شود که بتوان او را منتسب به ملت و فرهنگی دانست .
شاید همین نگاه سرتاسر محبت آمیز و انسان دوستانه جبران به مسائل بود که در نیمه دوم دهه چهل میلادی یعنی یکی دو سال پس از جنگ جهانی دوم، فروش نسخه انگلیسی کتاب النبی در اروپا به اوج خود می رسد؛ گویی که مردم اروپا پس از تحمل یک دوره مشقت و رنج و قتل و کشتار، در انتظار پیام آوری بودند که اینک تمامی جهانیان را به عشقی دوباره و تسامحی از نو فرا خوانده، زخم های آنان را التیامی دیگر بخشد و چه کسی بهتر از پیامبر جبران خلیل جبران یا جبران خلیل جبران پیامبر .

جبران در این کتاب گاهی احساسات خود را چنان بیان می کند که تقریبا بسیار عمیق تر از آن است که در کلام بتوان آن را توصیف کرد اما گاهی آنچنان ساده و شفاف سخن به میان می آورد که هر خواننده ای به شکلی لذت آن را حس می کند، آنچنان که در باب عشق می گوید:" هنگامی که محبت بال های خود را باز می کند تا شما را به سینه خود بفشارد، در مقابلش تسلیم شوید، اگر چه شمشیر ناپیدایی در میان بال های او شما را مجروح سازد.وقتی که محبت شما را صدا می زند، تصدیقش کنید، اگر چه این صدا مانند تندرهای سخت که باغ مشجّر و پر برگ و بارو و زنده ای را در هم می کوبد، رؤیاهاى شما را برهم زند و خواب های شیرین شما را آشفته کند، زیرا همچنانکه محبت تاجی بر سر شما می گذارد، گاهی هم شما را بر سر دار خواهد کشید.( ترجمه سید جواد هشترودی، برانگیخته، ص۴۴)

 

 

ادامه دارد...