سایه‌ های تئاتر بر بک‌گراند صحنه – ۱

سید کاظم قریشی: کجا؟! پرده بالا رفت.. : دستشویی! : قریشی! اگر کل شط کارون رو نوشیده باشی باز نباید این قدر می‌شاشیدی!!! : قریشی قریشی نکن، قندی‌ام زده بالا : سید بشین سر جات، این قندی‌ات نیست؛ استرسه : سید سید نکن سالم! دارم خودمو خیس می‌کنم سید کاظم از جایش بلند شد و […]

سید کاظم قریشی: کجا؟! پرده بالا رفت..
: دستشویی!
: قریشی! اگر کل شط کارون رو نوشیده باشی باز نباید این قدر می‌شاشیدی!!!
: قریشی قریشی نکن، قندی‌ام زده بالا
: سید بشین سر جات، این قندی‌ات نیست؛ استرسه
: سید سید نکن سالم! دارم خودمو خیس می‌کنم
سید کاظم از جایش بلند شد و توی تاریکی سالن به سمت در خروجی به راه افتاد. وارد دستشویی شد. هر چه بخودش فشار آورد خبری از شاش نشد. شلوارش را بالا کشید. تصمیم گرفت بیرون سالن تئاتر کمی تنها بنشیند. هوس سیگار کرد. هیچ وقت لب به سیگار نزده بود. ولی آن لحظه همچون زن آبستن، ویار سیگار گرفت. صدای دست زدن تماشاگران به او آرامش می‌داد.
: استاد.. فاطمه…
سید احسان مدیر صحنه‌ی نمایشنامه جمله‌اش را کامل نکرد. سید کاظم شانه‌های سید احسان را محکم تکان داد. سید احسان به صورت سید کاظم نگاه نمی‌کرد.
: برادرش اجازه نمی‌ده بره سر صحنه
: گه می‌خوره؛ سالون پره، بلیتها هم فروخته شده
: به دست و پاش افتادم
سید کاظم به زمین و زمان فحش داد. صدای سوت تماشاگرها بلند شد. حدود دو ساعت توی سالون نشسته بودند تا نمایش *العوده* را ببینند خیلی‌ها از جاهای دوری آمده بودند.
: تو بهش گفتی بلیت‌ها فروخته شده
: گفتم
: بهش گفتی شکایتش رو می کنیم
: گفت شکایت کنید تا دمار از روزگارتان دربیارم
: بهش گفتی پول بلیت فروشی را بهش میدیم
: گفتم
هیاهوی تماشاگرها بلندتر شد. سید کاظم اشک توی چشمهایش جمع شد.
: بهش گفتی…
سید کاظم جمله‌اش را کامل نکرد. سید احسان شانه‌های سید کاظم را فشار داد
: استاد برو به تماشاگرها بگو بازیگرت سکته کرده
: نه… نه
: بگو پدرش مرد
سید کاظم پشت در بسته سالن نشست و شروع به گریه کرد
: آبرویم را ی بچه برد …نمیتونم تو چشم مردم نگاه کنم و دروغ بگم..
سید احسان وارد سالن شد. روی سن رفت و از تماشاگران عذرخواهی کرد
: متاسفانه بازیگر نقش اول مسموم شده والان بیمارستان سیناست. حالش وخیمه لطفا برای سلامتی‌اش دعا کنید.
تماشاگران بلند شدند و آرام آرام سالن را ترک کردند. هر کدام که از کنار سید کاظم رد می‌شد از سید کاظم دلجویی می کرد. انگار تقصیر تماشاگران بدبخت بود که دختر نیامد.
: سید نمیخوای بیای داخل
سید کاظم سرش را بلند کرد. یکی از پرسنل حراست فرهنگسرا بود که بالای سر سید کاظم ایستاده بود.
: هوس سیگار کرده بودم
مرد حراستی دست سیدکاظم را گرفت. او را به بیرون از فرهنگسرا برد. دو نخ سیگار گیراند. یکی را به سید کاظم داد
: نمی‌کشم
: ولی همین ی لحظه پیش خودت هوس سیگار کرده بودی
: توی زندگیم لب به سیگار نزدم
: یه لحظه هوس کردم و الان از سرم پرید
مرد حراستی خندید و دو نخ سیگار را پرت کرد
: چرا این کار رو کردی؟
: الآن من هوس کردم سیگارها را دور بندازم
سید کاظم بلند شد و دو سیگار را برداشت. خندید. ته سیگارها را با آستین پیراهنش پاک کرد
: سریع سیگارها را بکشیم و برگردیم سالن تئاتر
هر دو سیگارها را کشیدند و با عجله وارد سالن تاریک شدند. سیدکاظم سریع کنار سالم رفت. یک نفر آنجا نشسته بود. سید مجبور شد همان جا روی کف سالن بنشیند. سالم آرام سرش را نزدیک گوش سید کاظم کرد
: ما شاء الله چقدر شاشیدنت طول کشید. احتمالا چند سانتی به سفره آب‌های زیر زمینی اضافه شد سید کاظم به سالم نگاه کرد .توی نور اندک سالن؛ شیشه‌های عینک سالم می‌درخشیدند
: به امید اضافه شدن سفره های زیر زمینی نباش چون یک قطره هم نشاشیدم
: توی مستراح یه قل دوقل بازی می‌کردی؟
سید کاظم خواست چیزی بگوید ولی یکی از بازیگرها دیالوگش را فراموش کرد. این طرف و آن طرف می‌رفت تا این که یک چیزی گفت… سیدکاظم نفسی به سختی کشید. آستین پیراهن سالم باوی را کشید
: هزار بار این دیالوگ رو تمرین کرده ولی…
: هیس!..
صدای یکی از تماشاگران بود که میخواست سکوت برقرار شود تا دیالوگها را واضح بشنود. سیدکاظم سکوت کرد. و از اینکه سالم باوی چیزی به او نگفت، عصبانی شد..

*ادامه دارد..*
۲۷ اردیبهشت‌ماه ۱۴۰۳