عروس زایر جاسم – قسمت های ۲ تا ۶

توفیق بنی جمیل : نیزارها بر خلاف معمول و درست در نزدیکی ورودی روستا تَکانی خوردند و بعد از آن تیری به هوا شلیک و پرندگان را سراسیمه به هوا فراری و نفس های همه را نیز در سینه محبوس کرد. پس از آن چند نفر چفیه به سر که صورت های خود را پوشانده […]

توفیق بنی جمیل : نیزارها بر خلاف معمول و درست در نزدیکی ورودی روستا تَکانی خوردند و بعد از آن تیری به هوا شلیک و پرندگان را سراسیمه به هوا فراری و نفس های همه را نیز در سینه محبوس کرد. پس از آن چند نفر چفیه به سر که صورت های خود را پوشانده و فقط چشم هایشان پیدا بود جلوی زایر جاسم و دیگران نمایان و اسلحه هایشان را به سمت آن ها نشانه رفتند و به آن ها فهماندند که از حرکت باز بایستند. زایر جاسم نیز همان کار را کرد و با حرکت دست به همه فهماند که حرکتی نکنند. یکی از مردان که تفنگ "موزر" ی به دست و لوله ی آن را روی کتفش انداخته بود با قلدری و صدایی خشن به زایر جاسم و دیگران گفت:

- إحنه ولد عمهه و نهٓایه. ارجعوا العربکم.
ما پسر عموهای دختره ( عروس) هستیم و اجازه ی ازدواج به شما نمی دیم، به روستای خود برگردید.

زایر جاسم که از این گفتار مرد یکه خورده و آثار پریشان حالی بر کلماتش آشکار بود گفت:

- ممکن عمی اتوخر انگابک و اتعرف نفسک لأن آنه أعرفکم واحد واحد.
عمو، ممکنه نقابت را از روى صورتت بردارى و خودت رو معرفی کنى چون من شما رو یکی یکی می شناسم.

مرد تأملی کرد سپس چفیه را از روی صورتش پایین آورد و با همان خشونتی که سعی می کرد در کلماتش داشته باشد گفت:

- آنه وَروَر إبن زایر إمغامس.
من وَروَر پسر زایر إمغامس هستم.

پس از آن زایر جاسم و انگار که می خواست بر اوضاع مسلط شود و آن را به نوعی مدیریت کند لبخندی به وَروَر زد و گفت:

- و عشر تنعام منک و من زایر إمغامس، أبوک أخوی و صدیقی. یا ما رحنه اکعیبر للکویت و یا من نگلنه قچق من العراق. بس عمی النهوه إلهه وکتهه و شروطهه و حنه خطبنه ابحضور کافه عمامک و مهرنه على سنه الله و رسوله.
تو و پدرت زایر إمغامس جوانمردید و با غیرت، پدرت دوست و برادر من هست. چه وقت ها که با هم پیاده به کویت می رفتیم یا چای و پارچه از عراق قاچاق می کردیم. اما عمو، این کار شما زمان و شرط و شروط خودش رو می خواد و ما در حضور همه ی عموهایت خواستگاری و قانونی هم عقد کردیم.

- بس لا أبوی و لا إحنه ما چنه بلخطبه و های إبرأیک شنهو تفسیرهه؟ بعدین إذا مثل ما اتگول أبوی اخوک و صدیقک و من ما شفته حاضر بلخطبه چان بدیت علیه و سمعت رضایته من السانه، انت خطیت زایر جاسم و ثمن خطاک ترجع بدون مره!!
اما ما و پدرمان در مراسم خواستگاری حضور نداشتیم و این به نظرت چه دلیلی می تونست داشته باشه؟ بعدش هم اگر همان طور که میگی پدرم دوست و رفیقت بود چرا و وقتی دیدی توی مراسم خواستگاری نیست بهش سر نزدی تا رضایتش رو از زبونش بشنوی, تو اشتباه کردی زایر جاسم و تاوانش هم اینه که بدون زن برگردی!!

- الحقیقه آنه هم سألت علیه گالوا زایر إمغامس اشوی یدرا و راضی بلخطبه و ما عنده حچی، و هسه هم إذا های امغیضتکم بعد العرس رایح نبدی علیکم مع باقی أجاویدنه و نطیح ابمراضیکم و أنت خوش ولد، فاهم و صاحب نخوه اتوکل على الله و انعل الشیطان لأن ورانه شامت و متشمت و احنه اویاکم مو الیوم لا من زمن ابهاتنه و اجدادنه خوان جداتکم من عدنه و امهاتنه من عدکم و أکرر اولیدی إذا ما چنتوا راضین أو إحنه چان عدنه قصور لازم امبلغینه من الأول. لأن آنه مهرت و إشتهریت یهاز و عزمت العرب ما اتگلی إذا أرجع بدون المره الناس شتگلی و اشرایح تحچی؟ بعدین، البنیه هم خطیه.
راستش من هم سراغ تون رو گرفتم گفتن زایر إمغامس کمی ناخوشه و به این وصلت راضی هست و اعتراضی نداره و اگر این ناراحتتون کرده بعد از عروسی با دیگر ریش سفیدهایمان به مضیف شما می آییم و رضایتتون رو بدست میآریم. تو پسر فهمیده، با غیرت و شجاعی هستی، بهتره به خدا توکل کنی و بر شیطان لعنت بفرستی بَده پشت سر ما حرف بزنن و بین ما فاصله بندازن چون ما با شما خانواده یکی هستیم و نه از امروز بلکه از زمان پدران و پدربزرگ هایمان برادر بودیم. مادربزرگ های شما از ما و مادرانمان از شما هستند و باز میگم پسرم اگر ناراضی بودید یا ما در حق شما قصوری کردیم باید از همان اول به ما اطلاع می دادید چون من دختره رو برای پسرم عقد کردم و براش جهاز خریدم و مردم رو برای جشن عروسی دعوت کردم به من نمیگید اگر بدون عروس به روستام برگردم مردم چی بهم میگن و پشت سر ما چی حرف میزنن؟ بعدش هم دختره گناه داره...

قسمت چهارم

زایر اگر چه آرام به نظر می‌رسید اما در درونش آتشی برپا بود که هر آن می خواست زبانه بکشد و همانند آتشفشانی فوران کند و به بیرون بریزد اما زایر جاسم اجازه نمی داد و آن را به سختی در خود فرو می برد. واقعا چه باید به دوستان و قوم و خویشش می گفت و چگونه می توانست نیش زبان های آن ها را تحمل کند. حتماً او را به بز دلی و ترس متهم می کردند که باید به زور هم که شده بود عروسش را می آورد حتی اگر به قیمت جان چند نفر هم که شده بود باید این کار را می کرد اما دور اندیشی زایر چیز دیگری بود. او خانواده و قوم و خویشش را دوست می‌داشت و نمی خواست اسباب زحمت کسی شود و مشکلات خود را بر دوش دیگران بیندازد به همین خاطر همیشه سعی می کرد مشکلاتش را را به تنهایی و با سیاست و منطق حل کند و حد امکان متوسل به زور نشود و تا این جای کارش هم موفق بوده است.
زایر بدون آن که با وَروَر کلمه ای رد و بدل کند قدم هایش را کوتاه بر می داشت. نمی خواست با تند رفتنش که او را از نفس هم می انداخت در نگاه مردانی که قرار بود ملاقات کند سراسیمه به نظر بیاید. وقتی به در مضیف امغامس که با نی های هور برافراشته بود نزدیک شد صدای همهه ای از داخل آن به گوشش رسید که نشان از حضور زیاد مردان بود. زایر وقتی داخل مضیف شد صدای همهمه هم بلافاصله خاموش شد. بدون آن که سلامی بکند یکراست به سمت صدر مجلس رفت و در آن جا نشست. قوطی توتونش را درآورد و سیگاری روشن کرد. کام سنگینی از آن گرفت چند سرفه ای کرد و با حرکت دست به مردی که دله بدست داشت به سمت زایر می آمد که از او پذیرایی کند گفت که قهوه نمی خورد. إمغامس که به زیرکی و فراست زایر آگاه بود و متوجه این حرکت او شده بود که با این کار می خواست از آن ها امتیاز بگیرد تا به او بگویند قهوه یشان را بخورد و کار و خواسته اش را انجام شده تلقی نماید سعی کرد زرنگ تر از زایر عمل کند به همین خاطر صلاح را در هجوم دید تا هم اعتراض دیر هنگام ( نهوه) خود و هم نقص قهوه نخوردن آن ها را با این کار پوشش دهد تا عیبی بر آن ها نباشدخ و مورد انتقاد دیگران نیز قرار نگیرند. انگار که طلبکار زایر باشد گفت:
- الما یشرب گهوه العرب حتماً عنده غایه و طلب بس مو لازم بالأول یحترم الدیوان و یسلم على الحاضرین خاطر ایگومون ابواجبه. مو هاذ رسم العرب؟
کسی که قهوه ی أهل منزل را نخورد حتماً طلب و خواسته ای دارد اما لازم نبود ابتدا به مضیف احترام می گذاشت و سلامی به حاضرین می کرد. آیا این رسم ما نیست؟
زایر که اکنون و بعد از چند کام، سیگارش را تمام کرده بود ته آن را روی زمین کنارش خاموش کرد با لحنی که این بار خشن تر به نظر می رسید گفت:
- چا الیعرف رسوم العرب ینهی علیهم ابهیچ وکت؟
پس کسی که رسم و عادات رو بلد هست نمى دونه این وقت، زمان اعتراض نیست؟

قسمت پنجم 

چٕنه مختاظین و هسه رضینه قهر بودیم و الآن صلح کردیم. زایر جاسم با این جواب امغامس برافروخت و گفت: - چا رضاکم صار ابعرسی؟ پس صلح شما همزمان با عروسی من اتفاق افتاد؟

- تحاچینه و الله راد و رضینه حرفمون شد و خدا خواست صلح کردیم - والنعم بالله؛ بس شغلتکم های کلهه اجحاف و خطاء. الله ما یرضی بیهه و خداوند بهترین است؛ اما این کار شما ظلم و اشتباهه و خدا به اون راضی نیست.

زایر جاسم بعد از نگاه کردن به چهره ی تک تک مردان و انگار که می خواست مطمئن شود همه از جمله پدر عروس حضور دارند و با این اعتراض پسران امغامس موافق هستند ادامه داد:

- و إذا کلکم راضین ابهای النهوه تترتب علیکم امور عشائریه و قانونیه و أنتم تعرفون بیهه أکثر منی و اگر همه موافق این اعتراض هستید باید در برابر عُرف و قانون پاسخگو باشید و شما بهتر از من این را بلدید. امغامس که انگار به دیگر برادرانش قول داده بود خود پاسخگوی زایر باشد و اعتراض دیر هنگام خود را به هر طریق ممکن با زایر جاسم حل کند گفت:

- زایرنه احنه اویاکم بیت واحد و ما أتصور ما ترضى ابرضانه و لمت شملنه و های البنیه هی رایح اتلمنه و ترفع الکدوره بین الخوان و إذا تاخذهه رایح انتطشر و انت هم اخونه و ارجوک تقبل بلی صار و اشما اتگول ابخدمتک.

- زایر ما و شما خانه یکی هستیم و فکر نمی کنم با صلح و سازش و یکی شدن ما مخالفت کنی. این دختر ما رو به این هدف می رسونه و کدورت ها رو برطرف می کنه و اگر پیش شما بیات دوباره از هم خواهیم پاشید.

تو هم برادر ما هستی به همین خاطر از تو می خوام به این راضی باشی و هر جور هم بگی در خدمت هستیم. - اشما أگول؟ هر چی بگم؟ زایر سپس به قالی دست بافت زیرش خیره شد و همزمان که فکر می کرد کمی با پرزهای قالی وَر رفت و گفت:

- أرید خسایری و تبدون علیه! همه ى ضرر و زیان هام رو مى خوام و براى کسب رضایتم هم باید به مضیفم بیایید

- إذا های ترضیک ابخدمتک. إفرش افراشک و اشوکت ما اتگول ننگل اجاویدنه و نجی الخدمتکم اگر این تو را راضی می کند چَشم. هر وقت بگویی با ریش سفیدانمان خدمت می رسیم. - رایح اخبرکم! خبرتان می کنم زایر این را گفت و بدون خداحافظی مضیف امغامس را ترک کرد

قسمت ششم :

زایر بدون این که دست خودش باشد قدم هایش را بلند بر می داشت آن چنان که احساس می کرد دارد از نفس می افتد. بد جور اعصابش خُرد شده بود. کمی ایستاد چشمانش را بست و گذاشت تا کمی آرام بگیرد. نمی خواست در نگاه همراهانش آشفته به نظر بیاید. بر شیطان لعنتی فرستاد و با خود گفت:

- الله لا ینطیک امغامس، هسه شگل الربعی؟
خدا خیرت ندهد امغامس، الآن به نزدیکانم چی بگم؟

بعد از اندکی و انگار که این فکر او را آشفته تر کرد دوباره با خود گفت:

- ابریدی شسویله؟ شیسکته؟
ابریدی رو چی کار کنم؟ چطوری ساکت میشه؟

بعد از آن دست به سوی آسمان برد و چند ثانیه ای با خدا راز و نیاز کرد سپس به سمت همراهانش به راه افتاد. بلم چیان که هنوز در مشحوف های خود نشسته بودند با دیدن زایر از جای خود برخواستند. یکی از آن ها ابریدی پسر برادر و داماد زایر بود. در شجاعت کم نظیر بود. زایر را هم بیشتر از خود دوست می داشت و حاضر بود به خاطر او دست به هر کاری بزند. می گفت کافی است تا زایر إذن کند آن وقت است که هور را برای او زیر و رو خواهد کرد و این را هم در عمل ثابت کرده بود. آن زمان دوازده سیزده سالی بیشتر نداشت. بلند قد و چهارشانه بود و بر خلاف سنش بزرگتر نشان می داد. پسری لاغر اندام با چشمانی درشت، گرد و زغالی و بر خلاف نزدیکانش قیافه اش بیشتر به سیاهی میزد تا سبزه، چون آفتاب تن او را مثل بلال سوزانده بود و این را هم باید به حساب خودش گذاشت. شب و روز در هور بود آنقدر که به او لقب " اعبید المای"(١) داده بودند. پرنده را با دست شکار می کرد و از این کار لذت می برد. تک تک جزیره های اطراف را می شناخت و یکی از آن ها را نیز به نام خود کرده و می گفت این جزیره به من تعلق دارد. زایر هیچ وقت آن روز را از یاد نمی برد. با بزرگ یکی از خانواده های فامیل که خود و پسرانش به زورگویی معروف بودند حرفش شده و آن ها نیز زایر را سکه ی یک پولش کرده و حتی به نشانه تحقیر تسبیح یُسر(ش) را از دستش ربوده بودند. وقتی ابریدی فهمید چند روزی غیبش زد. زمانی هم که پیدایش شد با دستانی پُر نزد زایر برگشته بود:

- بویه(زایر)، جبتلک سبحت چبیرهم و بشته و إذا ما یرضنک اجیبلک هم تفگته
پدر(زایر) تسبیح و عبای بزرگشون رو برات آوردم و اگه این ها راضیت نمی کنند تفنگش و هم میارم خدمتت.

همه ى بلم چیان منتظر زایر بودند تا چیزی بگوید در آخر هم گفت: إخوتی و عمامی، والله ما عملت عمل ابدنیای الا الرضا الله و رضاکم و هسه هم أرید ترضون على رضای و ستری و سترکم و مثل ما اتشوفون ولد عم المره نهونه من أخذتهه و هذا الرسم لا المنطق یرضه بی و لا الله و لا رسوله و المره هم حتی لو ناخذهه بلگوه و الدم و حرب مو حلوه لأن رایح إتخرب یورتنه و گرابتنه الأولیه هم اویاهم و احنه ما اجینه حتى انعادیهم بل اجینه انجدد الخوه و الگرابه اویاهم. اکبارهم هم عارفین ابخطاهم و بعد فتره هم رایح ینزلون علینه و ایگومون ابمراضینه

برادران و عمو زاده های من، بخدا قسم در تمام عمرم جز برای رضای خدا و شما کاری نکرده ام و الان از شما می خوام به رضای من راضی باشید و مانع از کاری شوید که به من و شما ضرر وارد کنه. مى بینید که پسر عموهای عروس معترضمان شده اند رسمی که نه خدا و نه رسول او و نه عقل سلیم به آن راضى نیست. بردن عروس هم با زور و جنگ و خونریزی براى ما خوشایند نیست و سبب قطع روابط همسایگی و بعضاً خویشاوندی و برادرى ما و آن ها خواهد شد و این بر خلاف قصد و نیت ما در انتخاب زن از آن هاست چون ما براى دشمنى قدم پا پیش نگذاشتیم بلکه نیت ما تقویت حُسن همجواری و برادری بود. بزرگان و ریش سفیدان اون ها هم به این خطاء اعتراف کرده و قول داده اند براى اخذ رضایت به مضیف مان بیایند.

ادامه دارد...

(١) عبید المای به معنى " بنده ى آب" موجودی خیالی است که در فرهنگ عامه مردم عرب اهواز و سایر شهرها وجود دارد. موجودی ترسناک که از همهٔ جهات شبیه به انسان است.
به عقیده مردم این موجود دوزیست است و توانایی زندگی در آب و به صورت محدود در خشکی را نیز دارد. عبید المای بدنى سیاه رنگ و ناخنهای بسیار بزرگ و قوی نیز دارد که جهت مبارزه از آنان استفاده می‌کند.