نفوذی در آینه

هیبت الله بویری : درب آسانسور یکباره باز شد . روبروی خودش آینه را دید. از بالا تا پایین را به سرعت نگاه کرد. از خودش خوشش آمد. لبخندی بی اختیار به تصویر توی آینه انداخت. به نظرش روز خوبی باید باشد . دکمه ی طبقه اول را زد. در به اکراه می رود که […]

هیبت الله بویری : درب آسانسور یکباره باز شد . روبروی خودش آینه را دید. از بالا تا پایین را به سرعت نگاه کرد. از خودش خوشش آمد. لبخندی بی اختیار به تصویر توی آینه انداخت. به نظرش روز خوبی باید باشد . دکمه ی طبقه اول را زد. در به اکراه می رود که بسته شود.جایش را جابجا می کند تا زودتر بسته شود . حوصله‌اش سر می رود. دوباره دکمه را فشار می‌دهد. در آسانسور با صدای زوزه نازکی چفت می شود. لباسش را مرتب می کند. کمربند را سِفت می کند و در یک لحظه شکم را تو می دهد تا سَگک آن راحت قفل شود.دوباره به آینه می نگرد. حس می‌کند تصویر روبرو غمگین شد . تعجب می کند. باورش نمی آید. لب هایش را غنچه می‌کند ، اما تصویر به‌همان شکل زُل زده است توی صورتش .شک می کند.دور خودش می چرخد.کَس دیگری در اتاقک آسانسور نیست. دست می‌کشد به آینه. صاف و لیز است. هیچ موجی ندارد. شفاف است. اما تصویر روبرو عبوس است.ابروها را بالا می اندازد . به فکر فرو می رود:
- یعنی چه!
دستی به محاسن می‌کشد. انگشتر عقیقِ درشت را در انگشت جابجا می کند. حس اعتمادی در او ایجاد می‌شود.شک می کند اما تصویر توی آینه خودش است.با همان هیکل، پوست سبزه ، لباس ها و ریش پُرپشت همان است.اما چهره توی آینه،عبوس و زُل زده او را می نگرد ؛
_چته؟ .... مگر تو من نیستی؟
_ چرا هستم ! مگر به خودت شک داری؟
_پس چرا من می خندم ولی تو غمگین و عبوسی؟ اگر تو من هستی بایستی مثل من بخندی!
_ من تو هستم اما تو شاید می خواهی کَس دیگری باشی .دنبال کس دیگری نگرد. خودت باش.
- پس چرا من خندیدم، تو نخندیدی؟
- از ته دل نخندیدی بلکه فقط صورتت را باز و بسته کردی . اتفاقا خیلی هم غمگینی.حتی کمی هم ترس از زیر پوست ات آمده رو و تو چهره ات به رنگ کبود زده بیرون. حواست نیست. البته می دانم چرا؟...خودت هم می دانی!
- نه اتفاقا خیلی هم حالم خوب است. سرحال دارم می روم تو اتاقم.امروز کار زیادی مانده روی میزم که باید رسیدگی کنم.
- پس داری از من فرار می کنی. به نظرم از وقتی که عکس گرفتی از اسناد امور مالی و فرستادی برای رفیق هایت در کانال تلگرامی یک ترسی همه وجودت را گرفته است. البته دست خودت نیست.همیشه همراهته.فکر می کنی می خواهند ترا بازجویی می کند.سوالات مثل خوره افتاده به وجودت.شبها حتی با قرص می خوابی.فکر می کنی از تو مدرک دارند و الان می آیند سراغت! البته مدرک هم دارند و به موقع هم می آیند سراغت! حالا دارند چِک ات می کنند تا موقع اش برسد.تا آن موقع هم شاید موهایت سفید شده باشد.
- اصلا این حرفهایت مهم نیست. خوب و سرحال هستم. اتفاقاً امروز دنبال حکم اداری ام می روم، ببینیم چی می شود.توی امور مالی باید پست خوبی به من بدهند.
- خودت را گول می زنی. همه همکارهایت هم متوجه شده‌اند که عکس اسناد مالی را خودت داده ای به کانال تلگرامی تا بلکه فشار بیاوری به شرکت که: «بله ما این هستیم» و همه از تو حساب ببرند! اما حالا ترس تو وجودت خواب را از ازت گرفته.با قرص زنده ای! همه هم متوجه قرص خوردن هایت شده اند.خصوصا همکارانت.
این پا و آن پا می شود.باد گرمی از دماغش می زند بیرون.دندان هایش را روی هم فشار می دهد تا کمی تسکین بیابد.بعد با قیافه حق به جانب رو به آینه شق می ایستد:
- بایستی هم ما را ببینند. چرا هر کسی توانست پِله درست کرد، رفت بالا،چرا ما نرویم؟ اگر ما را نبینند ما هم ممکن است از این روش ها استفاده می کنیم.
تصویر توی آینه لبخند تلخی می زند و با کنایه رو به او :
- بالاخره تو داری از داخل این شرکت نان می خوری. این روش نوعی خیانت به شرکت نیست؟
- هرجوری می خواهی اسمش را بگذار.از نظر من این اسمش قدرت است.بازی هم بایستی با قدرت انجام شود.ضعیف باشی به جائی نمی رسی.
- ببینم تو خودت چطوری وارد این شرکت شدی؟ لابد در آزمون استخدامی قبول شدی؟...خوب معلوم است پارتی داشتی .یادت رفته روز اول استخدامت؟بگویم کی پارتی ات بود؟یکی واسطه شده و آمده ای و جای خیلی های دیگر را گرفته ای. خیلی ها هم که از بیرون ترا نگاه می کنند لابد فکر می کنند تو سدی برای آدم های بیکار دیگر شده ای. آن وقت تو به خودت حق می‌دهی که عکس بگیری از اسنادمالی و بیاندازی توی کانال تلگرامی؟ تا از تو بترسند و این طوری بروی بالاتر ؟ اصلا تو چکاره ای که سرک می کشی تو اتاق ها؟
حالا در آسانسور یکباره باز می شود.او خود را بیرون می اندازد.حس کرد نفس اش تازه شد:
- آخی. این چی بود که افتاد به جانم.داشتم خفه می شدم.
دور سر خودش می چرخد.یک لحظه فکر می کند او را دارند می پایند. مرد میانسالی ازکنارش رد می شود تا وارد آسانسور شود. مرد او را با تعجب نگاه می کند . ابروانش را بالا می اندازد و چیزی نمی گوید . با عجله وارد آسانسور می شود. حالا او خیالش راحت می شود.به نظرش کسی آن اطراف نیست .تنها شده است توی طبقه اول ساختمان سه طبقه ! حالا به سمت اتاقش جهت می گیرد .ناگهان صدایی دوباره او را میخکوب می کند:
- خوب راحت شدی! آره ؟...فکر کردی از خودت هم می توانی فرار کنی؟تا کی؟ تا کجا؟ اینجا که محل کاره.تو خانه چی؟
جا می خورد. همان صدایی است که از توی آینه و توی آسانسور با او حرف می زد. دوباره دور خودش می چرخد .هیچ کس را نمی بیند. خودش تنها در راهرو است اما او دنبال کس دیگری می گردد.دنبال صدا می گردد. در یکی از اتاق ها باز می شود. کارمندی توی پاشنه در با تعجب او را بِر و بِر نگاه می کند. بلافاصله با کمی ترس و حیرت در را مجدداً می بندند. دلهره دوباره به سراغش آمده است. دستش را به دیوار می گیرد. حس می کند کمرش گرفته است و نمی تواند راه برود.دندان دردِ قدیمی به سراغش آمده است .یک ور صورتش را کِرخت کرده است . تسبیح توی دستش مزاحم است .آن را در جیب کُتش می گذارد. نفس را چاق می کند.دماغ راه نمی دهد و کم آورده است.با دهن هر چه می تواند هوا می گیرد.
دوباره صدا به سراغش می آید:
-چته؟ بریدی! داری مطمئن می شوی که لو رفته ای ...بله! همه فهمیده اند که مدارک را از داخل امور مالی خودت داده ای بیرون . به همان سایتی که اوایل سال قبل دو مقاله ات را چاپ کرده بود.یادت رفت.فکر کردی به دنبال سوابق ات نمی روند؟
نمی تواند جواب صدا را بدهد.دستش را مشت کرده و با عصبانیت می کوبد به دیوار.
سایه کم رنگی از خودش را روی دیوار می بیند.بدش می آید.نفرتی از خودش پیدا کرده است.زجر آور است.به سوی او هجوم می آورد.با غضب مشتش را گره می کند و دوباره می کوبد به دیوار.جای مشتش توی دیوار فرورفتگی درست می کند.با صدای مشت او در اتاق پشت دیوار یکباره باز می شود و خانمی سراسیمه در چهارچوب در قرار می گیرد.او را با تعجب و کنجکاوی می نگرد.چیزی نمی گوید و برمی گردد و در را پشت سرش محکم می بندد.
حالا او احساس سرگردانی می کند و پیشانی اش را دانه های درشت عرق پوشانده است.در یک آن حس می کند، سردش شده است.عرق دور تا دور یَقه اش را خیس کرده است.دو باره سایه او را گیر می اندازد:
_ راستی خبر داری به بعضی شرکت ها حمله سایبری شده؟
نفس نفس می زند طوری که خودش هم صدای ضربان قلبش را می شنود. زور می گیرد تا جواب سایه را با عصبانیت بدهد:
_ لابد این هم کار من است؟
سایه در حالیکه کمی مکث می کند به آرامی جوابش را می دهد:
_ من نمی گویم کار توست. هرچند این را هم با اطمینان نمی گویم.چون آدم هائی مثل تو را دائما بایستی کنترل کرد.اگر بشود دوربین مخصوص بالای سرتان گذاشت.به راحتی نمکدان می شکنید.قابل اعتماد نیستید.همه چیز را به قیمت خودخواهی تان می فروشید. آن هم به بهای کمی و با خسارت زیاد به مردم.برای تان هم مهم نیست که مردم چقدر آسیب ببینند.برای تو و امثال تو مهم اشباع خودتان است.
دیگر تحمل سایه را ندارد و می خواهد به هر شکلی از دست آن در برود اما سایه ول کن نیست:
_ حمله سایبری قطعا پشتش یک عامل نفوذی در شرکت هم هست . یکی مثل تو یا شبیه تو. چه فرقی می کند؟شرکت یا اداره و یا حتی جائی مثل استانداری. می دانی به عامل نفوذی در فرهنگ سیاسی چه می گویند؟
با بی اعتنائی می خواهد در برود.جوابی نمی دهد و سعی می کند به اتاقش نزدیک شود تا بلکه از دست این مزاحم خلاص شود.اما سایه ول کن نیست:
- نفوذی کلمه جدیدی است. به اون «جاسوس» هم می گویند.یک نفر که به کشورش خیانت می کند تا به انگیزه های شخصی خودش برسد.اساس حمله سایبری از طریق یک نفوذی شکل می گیرد.یک نفر که به رمزها و کلید واژه ها و اسناد دسترسی داشته باشد.
کلافه شده است و می خواهد راهی بیابد تا فرار کند.دَم دستشوئی رسیده است .می پَرد تو و بی درنگ شیر آب را باز می کند و سرش را می گیرد زیر لوله.خنک می شود. حس خوبی می گیرد.سبک می شود.آب از روی سرش به پایین سرازیر می شود و پیراهنش را خیس می کند.محل نمی گذارد .آب آستین هایش را هم گرفته است.عین خیالش نیست.شیر آب را می بندد.می خواهد سرش را بالا بیاورد.به یادش می آید که روبروی آینه قرار می گیرد .پشیمان می شود و سرش را بالا نمی آورد.به سرعت چرخی می زند و پشتش را به آینه می کند.دو انگشت را می کند توی گوش هایش تا بلکه صدائی را هم نشنود.در حالیکه آب از سر رویش می ریزد یک لحظه در دستشویی را باز می کند.دو طرف راهرو را نگاه می کند.کارمندی در انتهای راهرو به سمت دیگر راهش را دارد کج می کند.مطمئن می شود تا کارمند برود. مطمئن شده است .به سرعت به سمت اتاقش خیز بر می دارد.قدم هایش مثل دویدن می شود.با عجله دسته در اتاق را می گیرد.قفل است توی جیب کتش دیوانه وار دنبال دسته کلیدها می گردد.با دست لرزان کلید توی قفل جا می افتد.در باز می شود و او خودش را توی صندلی پشت میزش ولو می کند.صندلی شتاب می گیرد و کوبیده می شود توی دیوار پشت سرش. چند نفس می برد توی حلق اش و به زور آنها را می دهد بیرون.مثل اینکه همه هیکلش دارد از حلقومش فرمان می گیرد.لرزه ای به بدنش افتاده و دوست دارد چیزی پیدا کند و بیاندازد روی خودش..لباس کارش را آویزان می بیند.به شتاب آن را از رخت آویز می کند و سرش را با آن خشک می کند و می پوشاند.یکهو در اتاق باز می شود.یکه می خورد.آبدارچی است.او را این گونه می بیند، حیرت می کند.عقب عقب می رود:
- چیزی تون شده؟...نکنه کرونا گرفتید؟ می خواهید تلفن بزنم درمانگاه ، آمبولانس بیاید؟
خودش هم دستپاچه شده و نمی داند چه بگوید:
- نه چیزیم نیست.الان سرحال می شوم.یک چای گرم برایم بیاور .خوب می شوم.
آبدارچی فوری بیرون می رود و چند دقیقه بعد با لیوان چای برمی گردد:
-داغه بخور سرحالت می آورد.اگر مشکلی بود، صدایم کن.جایی نمی روم...می گویم: نکنه مسموم شده اید! چیزی خورده اید که باهاتون نساخته باشد؟
برای اینکه مساله را بِبُرد و تمام کند حرف آبدارچی را تایید می کند:
-آره فکر کنم دیشب غذا بهم نساخته.
- نگران نباش آبلیمو تو یخچال هست اگر خواستی برایت می آورم.
آبدارچی اتاق را برانداز می کند و مثل اینکه چیزی به ذهنش رسیده :
- می خواهی پنجره را باز کنم حالت جا بیاید؟ هوای تازه نفس ات را چاق می کند.
و در همان حال می رود که خودش پنجره را باز کند :
- نه نه نمی خواهد .بگذار بسته باشد.اگر خواستم ،خودم بازش می کنم.
آبدارچی اصرار نمی کند و بیرون می رود.حالا دوباره او تنها شده است.با انبوهی از فکر و خیال .لرز وِلش نمی کند.دستانش را به هم می زند و می ساید تا گرم شوند و در همان حال دندان هایش را به هم می فشارد .هرچه زور دارد می زند.کمی آرام می شود.سکوت همه اتاق را گرفته است فقط صدای زوزه بادِ گرمی از پشت پنجره می آید که با خود درختان را به سمت جنوب هُل می دهد.محو تماشای جدال باد با درختان است که دوباره همان صدایی که توی آسانسور و توی راهرو را می شنود:
- خدا را شکر سرحال شدی.چایی هم که برایت بیاورند روبراه تر می شوی.نگران نباش چیزیت نمی شود.حالا حالاها کار داری .خیلی حرف ها مانده که بایستی با خودت مرور کنی!
جا می خورد .انتظارش را نداشت که توی اتاق دوباره گیر بیفتد.با عصبانیت دور خودش تاب می خورد تا رد صدا را بیابد.در کمد را باز می کند .چیزی نمی یابد . آن را می کوبد.زیر میز و بعد بالا و رو به سقف را جستجو می کند.چیزی نیست.
- چته ترسیدی! بهت گفتم که ممکن است نقش جاسوس را در حملات سایبری بازی کنی! واقعیات را گفتم.تازه بعضی اهدافت را خودت بهتر می دانی .اینکه توی سرت هست که اگر اینجا کار و بارت جور نشد بزنی و بروی پناهنده شوی.البته این هم به خودت بستگی دارد اما هر کاری می کنی با سرنوشت این مردم حق نداری بازی کنی.
این پا و آن پا می کند و بی اختیار توی صندلی چرخدار دوباره ولو می شود .نفس نفس می زند.دارد خفه می شود.مشتش را گره می کند و محکم می زند روی شیشه میز .شیشه ترک می خورد و رگه های ترک به همه جای شیشه سرایت می کند. همزمان از ته دل داد می زند و مشت دیگری می کوبد به دیوار:
- ولم کن دیگه! بسه ! به تو چه؟ به خودم مربوطه!
و دیگر چیزی نمی فهمد.
آبدارچی با عجله در اتاق را باز می کند .با تعجب نمی تواند باور کند.دستپاچه همکاران اتاق های دیگر را صدا می زند تا کمک کنند.
چند نفر می ریزند توی اتاق.از آبدارچی سوال می کنند که چی شده و او هم اظهار بی اطلاعی می کند.

....حالا آمبولانس به ساختمان سه طبقه رسیده است . مردی روی برانکارد پهن شده و مدام گریه می کند و با خودش حرف می زند و گاهی داد می کشد.او را به داخل آمبولانس می گذارند .تک آژیر آمبولانس همه را خبردار می کند که اتفاقی افتاده است!