پسرک دستمال فروش اهوازی!

چندین بار از سه راه فرودگاه گذشتم،توی گرمای بالای ۵۰درجه وشرجی اهواز با یک دوچرخه وتعدادی بست های دستمال کاغذی ،هر وقت چراغ قرمز می شد.جلوی ماشین ها میومد و به آنها نشان میداد.بعضیها که از فرط گرما حوصله نداشتن که شیشهء خودشان را بیارن پایین،بعضیها هم که مارک دستمال کاغذی ها رو می دیدند.حتی […]

چندین بار از سه راه فرودگاه گذشتم،توی گرمای بالای ۵۰درجه وشرجی اهواز با یک دوچرخه وتعدادی بست های دستمال کاغذی ،هر وقت چراغ قرمز می شد.جلوی ماشین ها میومد و به آنها نشان میداد.بعضیها که از فرط گرما حوصله نداشتن که شیشهء خودشان را بیارن پایین،بعضیها هم که مارک دستمال کاغذی ها رو می دیدند.حتی اگر به دستمال نیازی داشتند نمی خریدندپسری ۱۷،۱۸ساله با پوستی روشن ویک کلاه حصیری روی سرتوی اون گرما و صدای ماشین ها نایی برایش نمیماند.

اما معلوم بود برای در آوردن نان حلالی برای خود یا خانواده اش دارد مجاهدت گونه کار می کند.امروز ناخود آگاه باش همکلام شدم کنار جدول فلکه ی فرودگاه در حالیکه دوچرخه اش را خوابانده بود نشسته وداشت فکر می کرد.چراغ راهنما قرمز شد صداش کردم گفتم بسته ای چند دوان دوان اومد گفت آقا پنچ تومن،یکی ازش گرفتم همین که پول را گرفت رفت سراغ دو سه ماشین دیگه،مثل همیشه حتی شیشه ی ماشین راهم پایین نیوردند.
نا امید شد برگشت سمتم بم گفت(عمی( ثواب الموتاک انطیک بعد بسته،الیوم اذاء ابیع ابساطی کلها اگدر انطی جدمت کولر.های شهرین ماعدنا کولر) همین را که شنیدم بی اختیار یک بسته ی دیگر گرفتم لبخندی بم زد.حرکت. کردم.هنوز. چند متری ازش رد نشده بودم که یه تانکر که داشت دور فلکه میزد دوچرخه وبساط پسرک دستمال فروش را زیر گرفت.دیدم پسر چوری توی سر وصورت خود میزند که انگار یکی از عزیزانش را از دست داده فکر گرما،وخواهر برادرش وکولری که قرار بگیرد اومد تو ذهنم فقط ناخود آگاه قطره اشکی رخسارم را بی اراده خیس کرد.....

جاسم خلف دخت زرگانی