دلنوشته ای برای ریحانه / حمزه سلمان پور

دختر عزیز دل باباست‌‌؛ این را همه می گویند و بهتر از همه پدری می فهمد این را، که دختر دارد. پدر که به سفر می رود، دختر زودتر از همه دلتنگش می شود و دل پدر چه بی تاب است در برابر دوری دختر. این رابطه عاشقانه و لبریز از احساس پدر و دختر، […]

دختر عزیز دل باباست‌‌؛
این را همه می گویند و بهتر از همه پدری می فهمد این
را، که دختر دارد.
پدر که به سفر می رود، دختر زودتر از همه دلتنگش می شود و دل پدر چه بی
تاب است در برابر دوری دختر.
این رابطه عاشقانه و لبریز از احساس پدر و دختر، گاهی با مهر مادری هم
برابری می کند، شاید.
پدر به سختی دیدن اشک دخترش را، دلخوری دخترش را و بیماری دخترش را تحمل می کند.
پدر، این نماد صبر و مقاومت و قدرت خانواده، چه فرو می ریزد وقتی دخترش
را، عشقش را، پاره تنش را گرفتار بیماری لاعلاجی چون سرطان می بیند.
و چه بسیارند پدرانی که در کنار دیوارهای بیمارستان شفای اهواز فرو ریخته اند.
پدرانی که عزیزانشان را به آغوش سرد بیمارستانی سپرده اند که کمتر بیماری
از روی تخت هایش سالم بر می خیزد.
بسیارند، باید به آنجا رفت و دید، برای درک عمق فاجعه...
در بخش مراقبت های ویژه کنار تخت ریحانه ایستاده ام، نگاهی به اطراف می
کنم، همه تخت ها پر است
از پرستاری می پرسم اینجا همیشه این گونه است؟
و پاسخش خبر از فاجعه می دهد، فاجعه ای بزرگ
در گوشم می گوید: هر روز چند بیمار فوت می کنند و تخت ها خالی می شود، برای دیگران.
ادامه صحبتش را نمی شنوم
نگاهی به چهره خسته و مأیوس همراهانی می کنم که کنار تخت ها انتظار می
کشند...انتظار چه...
صورتم را بر می گردانم و به ریحانه نگاه می کنم
با چشمان معصومش و اشاره دست از همراهش می خواهد که ناخن هایش را لاک بزند
چه خوشحال به نظر می رسد از این لاک قرمزی که به ناخنهایش زده اند
خوب شد شیمی درمانی ناخن هایش را از بین نبرده.
او فقط ناخن دارد مدتهاست که موهای قشنگش دیگر نیست
او هم دیگر نیست
چند ساعت بعد تختش خالی می شود...
و پدری دیگر عزادار می شود، می شکند، فرو می ریزد...
به پدر ریحانه می نگرم رنگش پریده...
ریحانه هنوز 15 سالش تمام نشده بود
می توانم عمق دردی که بر دل دارد را درک کنم
چرا که می دانم دختر چقدر عزیز دل باباست...
29 فروردین 94
حمزه سلمان پور