طنزنگاره ای شوخ و شنگ با چاشنی آه و دود

محمد شریفی : در واپسین روزهای سخت و نفسگیر شهریور ۱۴۰۱ که از قضا، با زاد روز تولدم مصادف بود.یعنی درست در اوج نحس اکبر و تقارن برج عقرب با کره خاکی و قمر،در چنین اوضاع و احوالی دلم‌ از زمین و زمان چنان گرفته بود که مپرس… از شدت درد و اندوه در آن […]

محمد شریفی : در واپسین روزهای سخت و نفسگیر شهریور ۱۴۰۱ که از قضا، با زاد روز تولدم مصادف بود.یعنی درست در اوج نحس اکبر و تقارن برج عقرب با کره خاکی و قمر،در چنین اوضاع و احوالی دلم‌ از زمین و زمان چنان گرفته بود که مپرس... از شدت درد و اندوه در آن سرایِ بی کسی، مات و مبهوت مانده بودم که به کجا گلایه و شِکوَه ببرم؟ و عقده های فوران کرده دلم را در کدامین چاه ویل تخلیه کنم؟ از‌ فرط و شدت درد به قلم متوسل شدم ، اما چه بنویسم؟ و برای چه کسی ...؟ یاد مرحوم *قائم مقام فراهانی* در دوران حصر و خانه نشینی و مثنوی سراسر درد *جلایرنامه ی میرزا عیسی* افتادم...من هم با‌ الهام از صدراعظم شهید، قائم مقام عزیز و به یاد نازنین دوست دوران مدرسه ام، *مرحوم شکرالله خان* افتادم، آنمرحوم را مخاطب قرار دادم و از بازی های چرخ بازیگر برایش حکایات نوشتم و شرح ماجراها کردم...( نامه ای از دیار فانی به سرای باقی برای مرحوم شکرالله خان به قلم محمد شریفی) آخرین نوشته ی من بود، بعدش از دل و دماغ افتادم، تا الان که این نوشتار را دارم سرهم و برهم می کنم.
مدیر یکی از پایگاهای خبری ،تعداد زیادی کامنت مربوط به خوانندگان نوشته هایم ارسال کرده بود، که عموما و متفقا از سکوت و بی خبری و بی تفاوتی من در عدم ارائه ی نوشتن مطالب روز کشور گلایه ها و شکایت های سخت و آتشین داشتند. من هم قول دادم که بزودی عنان قلم را در دست خواهم گرفت...داشتم گرم نوشتن می شدم که زنگ بلبلی تلفن همراهم بصدا در آمد، عجالتا گوشی را برداشتم، عینک ته استکانی ام را بالا و پایین کردم، روی صفحه ی گوشی زووم کردم تا ببینم این خروس بدمجال کیه؟

با کمال تعجب اسم مشهدی قاسم گله دار روی صفحه گوشی افتاد، با فشار انگشت سبابه گوشی را روی بلندگو گذاشتم و شروع کردم به چاق سلامتی با مش قاسم، اما توپ خالو پُر بود، خیلی زود رفت روی اصل مطلب و گفت: جناب آمیرزا ، ظاهرا بساط نوشتن را جمع و قلم را به امان خدا رها کردی؟همینطور یک ریز روی من توپ و تشر می رفت.در آخر هم گفت: *الهی قلمِ دست قلم بدستی بشکند که به وقت نوشتن قلمش را غلاف می کند*، من هم مثل بچه ای که ماست توی دهانش ریخته باشند،لالمونی گرفتم، نه حرفی برای گفتن داشتم و نه حالی برای حرف زدن، بعد از کلی مکث گفتم: خالو مگه نمیدونی *"که دشتستان بهار است.و فضای مجازی بکُل تعطیل است.

مشهدی قاسم گفت: الان که دارم با تو حرف می زنم گله ی گوسفندهایم را دارم از کوههای *لاله قَلا* ( زاگرس شرقی) به طرف گندمکار سرازیرشان می کنم، یک فیلترشکن قوی هم روی گوشیم وصله، توی خورجینم یک صفحه برق خورشیدی دارم که به کمک آن گوشیم را شارژ می کنم. تا بعدش ببینیم آقای ایلان ماسک با ماهواره های استارلینک برای اینترنت خوار و ضعیف کشور ما ایران چه فکری بکند؟ خالو جان، گوش شیطان کر، اگر خواستی مطلب بنویسی، حتما به *وزیر قطع ارتباطات* ، متذکر بشوید که مشهدی قاسم گله دار که اموراتش با چوپانی می گذرد،فیلترشکن های خوبی دستش افتاد و از اوضاع عالم و آدم بهتر از شما خبردار است. راستش حرف های تند و تیز و بدون ملاحظه و عاری از نزاکت چوپان آبادی خیلی به مزاج و مذاقم خوش نیامد.

پیش خودم گفتم، بازهم گُلی به جمال مش قاسم که رُک و پوست کنده و بدون تعارف و ملاحظه سکه ی یک پولم کرد، شستم و چُلوندم و روی شاخه های بلوط تنومند کوههای مُنگَشت آویزونم کرد.خدا میدونه بقیه پشت سَرم چها که نمی گویند ...

از شر قاسم راحت شدم، اما بدجوری به هول ولا افتادم، با خودم کلنجار می رفتم که بلاخره ، بنویسم؟ و یا مثل احمد زیدآبادی با خودم عهد محکم ببندم که " ننویسم" جز امشب و فردا شب و شب های دیگر...این روزها نوشتن ضمن آنکه دل و دماغ می خواهد، نویسنده هم باید تکلیفش را با خودش و جامعه روشن بکند، یا رومی روم بشود یا زنگی زنگ، اصولا در این موقعیت وانفسا جایی برای وسط بازی وجود ندارد. وقتی ششدانگ حواس مشهدی قاسم گله دار با آن شدت دقت و ظرافت جمع است، وای به حال بقیه که مار خوردند و افعی شدند و از چَم و خم همه چیز خبر دارند. درخت گردگان به آن بزرگی ، درخت خربزه الله و اکبر... حالا که بحث از دل و دماغ شد، بد نیست یادی بکنم از *مرحوم ملا نسبتی که گفت:

تو اگر دماغ داری گل نسبتی بکن بو
به ازین نچیده باشی گل باغ آشنایی.

راستش را بخواهید، من برای نوشتن هیچ دل و دماغی ندارم، به قول شاعری گمنام:

دلم گرفته به حدی که میل باغ ندارم
به قدر آنکه بچینم گلی دماغ ندارم

از طرفی اقتضای طنز پردازی این است که طناز سیاه بخت و سیاه روز نباید حرف‌هایش را مثل هلوی پوست کنده بندازد توی گلوی اولاد و اعقاب آدم ابوالبشر.. ، علی القاعده باید از ضرب المثل‌ها و کنایات و اشارات به صورت دو پهلو و چند پهلو حرف دل صاحب مُرده اش را طوری بزند که عجالتا به تریج قبای مبارک آقلیان بر نخورد، با این اوصاف و شرحی که آوردم،خوب که فکرش را می کنم، می بینم که با خر لنگ طنز ره بجایی نمی برم و آخرش از جانب یک عده متهم به وسط باز می شوم و شاید هم مثل احمد زیدآبادی از دو طرف فحش آبدار بهم حواله بدهند.

دوست اهل قلمی که مدیر یک جریده وزین است. طی پیامی، برایم مرقوم فرمودند: استاد، لطفا طنزی تحت عنوان: بی ارزش شدن ریال و سقوط پول ملی بنویسید....دوست جریده چی دیگری برایم پیامک دادند که از وعده سرخرمن ۴میلیون مسکن دولت کریمه یک طنز غرا بنویسم..

البته من جواب هیچکدامشان را هنوز ندادم، پیش خودم گفتم،به فرض که من غفلت کرده باشم و در امر ننوشتن کاهلی کرده باشم،تکلیف آن خیل عظیمی که سوژه های مذکور را به وسعت و اندازه ریگ های بیابان *صحرای کالاهاری* قلمفرسایی کردند و مانور دادند،چه می شود؟آیا بابت آن نوشته ها و دلسوزی ها کسی ازشان پرسید خرتان به چند من؟!!!، یا اصولا گوشی بدهکار شنیدن این حرف ها هست؟.

نویسنده های زیادی از سر دلسوزی و مسئولیت و با نهایت فصاحت و زیبایی وعده و وعیدها و اوضاع و احوال قمر در عقرب مملکت را در شیپور و کرنا گذاشتند و خیلی بلندتر و رساتر از حضرت اسرافیل آن را در صور دمیدند، اما هیچکدام دو کلام جواب و حرف حساب نشنیدند، قطعا من هم اگر بنویسیم مثل سایرین نه مفید به فایده می شود و نه هیچ گوشی رغبت به شنیدن نوشته های من را دارد. *کاش می توانستم مش قاسم را قانع بکنم که خر من از کُرگی دُمی نداشت.

حالا که بحث به حرف های صد من یک غاز کشیده شد.بد نیست گریزی به قرن نهم هجری بزنم،در قرن نهم هجری اوضاع و احوال ایران بسیار آشفته و پریشان و همراه با هرج و مرج کامل بود،توی این اوضاع و بلبشو هر خیره سری که می توانست چند تفنگچی و اسب سوار دور خودش جمع کند، ادعای امیری و سروری می کردتا آنجا که عشایر و گله دار ها هم بیکار ننشستند ، و سلسله های چوپانیان را در سرحدات آذربایجان و اران و شروان تشکیل دادند، این سلسله های محلی هم سکه ضرب می کردند و هم پرچم و درفش داشتند، آنهایی که رنگ پرچمشان گوسفند سفید بود بهشان دولت آق قویونلو، آنها که رنگ پرچمشان گوسفند سیاه بود بهشان حکومت قراقویونلو می گفتند*. منطقه قفقاز هم از سلسله پادشاه های محلی بی نصیب نماند.

در قفقاز یک بابایی به اسم *«غازی بیک ابن فرخ»* برای خودش بساط پادشاهی پهن کرد و در سال ۹۰۷ هجری قمری مناطقی از قفقاز را به تصرف در آورد. اعلیحضرت غازی بیک!!! کماچدان ها و قابلمه های مسی را که از راه غارت و چپاول بدست آورده بود، را در کوره ها ذوب کرد،بعدش یک ضرابخانه راه انداخت و کشکی کشکی شروع کرد به ضرب سکه های ۱۲ دیناری بدون پشتوانه، اما سکه های غازی بیک مورد اقبال مردم قفقاز واقع نشد، و هیچکس هم حاضر نمی شد، یک مشت پشکل گوسفند و یا دو تپاله سرگین قاطرش را با سکه های غازی بیک معاوضه کند. مردم آذربایجان که متوجه فضاحت و بی ارزشی سکه های غازی بیک شده بودند، از روی استهزاء و حقارت به سکه های ۱۲ دیناری اعلیحضرت ، غازی بیکی می گفتند، و کم کم به صورت ضرب المثل در آمد.

اصولا وقتی بخواهند چیزی را بی ارزش نشان بدهند، می گویند صد من آن به یک غاز نمی ارزد* ، مثلا بگوییم، در ایران چندین و چند هزار نفر رئیس و مرئوس مدرک پرفسوری یا دکترا و یا مهندسی دارند اما خیلی از این مدرک ها به یک غاز هم نمی ارزند، یعنی ارزش غاز یا همان سکه ی بی ارزش مرحوم غازی بیک به هزاران مدارک دکترای قلابی و پولی سر دارد.

وعده و وعیدهایی که وکیلان و وزیران به وقت نیاز در صنادیق رای به مردم می دهند تا بر خر مراد سوار بشوند، اما همینکه سوار کار شدند می گویند پل آنطرف گُدار است.شتر دیدی و ندیدی ، به عبارت دیگر ما یک حرف هایی برای جلب رای شما زدیم، شنونده باید عاقل باشد‌.حالا که بحث به درازا کشید، بد نیست خاطره ای برایتان تعریف کنم، در آبادی ما، *خالو خانمراد* همیشه کیفش کوک بود، سر جمع نیم هکتار زمین کشاورزی داشت، که کل محصول آن کفاف یک ماه بد مستی هایش را نمی داد، خالو در قرض گرفتن از اون بقال و این چقال مهارت فوق العاده ای داشت و در امر شیره مالندن به سر عوام الناس در اوج تعالی و بدون رقیب بود،هر روز نیم ساعتی در این بقالی و آن قصابی می نشست و از امیر ارسلان رومی و حسین کُرد شبستری و فلکناز و خورشید آفرین با نم دل حکایت ها و افسانه ها ساز می کرد.وقتی که خوب مطمئن می شد، توجه بقال بخت برگشته را به لحاظ جمیع جهات بخودش معطوف می کرد، لیست مایحتاجش را به دکاندار ارائه می کرد.و با خط خودش در دفتر نسیه ثبت و ضبط می کرد، تا ان شاءالله به وقت برداشت محصول سرخرمن پرداخت بشود.

*مرحوم مشهدی صفر* که دکان کوچکی داشت بیشتر از سایرین تحت تاثیر داستان های خالو خانمراد قرار گرفته بود، در دادن نسیه به خالو گشاده دستی می کرد، اما سر خرمن که می شد خالو خانمراد با چالاکی از پرداخت دَین طفره می رفت.... و به عبارتی مطالبات مشهدی صفر باد هوا می شد.

مشهدی صفر که کم کم سرعقل آمده بود و حساب کار هم دستش اومد و یقین پیدا کرد روی قبری که گریه می کند، هیچ میت و مُرده ای دفن نشده است. تصمیم خودش را گرفته و مصمم شد که بساط نسیه به خانمراد را عاطل و باطل و از درجه اعتبار ساقط کند. یک روز که خالو به دکان مشهدی صفر آمد تا مقدمه نسیه را باز بکند.مشهدی صفر خطاب به خالو گفت:

*"تارُف پیک و پتی کم بنه و کولُم*
*بس که دادی وم دُرو،کردی هونه چولُم"*

یعنی: تعارف و وعده های تو خالی و عاری از حقیقت را دیگر بار من نکن که هزار خروار از این تعارفات را قبلا بارم کرده اید...و هیچ طرفی نبستم جز از بین رفتن سرمایه و خراب کردن خانه ام...بیت شعری که مشهدی صفر زمزمه کرد، دلسروده ای است با گویش ممسنی فارس....وعده های سرخرمن حضرات مرا می برد تا کوچه پس کوچه های آبادی خودمان و مزار سرد مشهدی صفر که استخوانهایش پوسیده اند اما یاد وعده های خالو همچنان تنش را در گور می لرزاند.
عزت زیاد تا مجالی دیگر