شبِ غیر قابل بارگذاری

دکتر فاضل خمیسی : معلّمان مملو از خاطرات شیرین و تلخِ دوران خدمت خود هستند و به فراخور اتفاقات و شلوغی و تنهایی ، ناخودآگاه گاهی به آنها سرکی می کشند . اگر دیدید معلّمی در خلوت خویش به هیچ دلیل خاصی، لبخندی بر لب یا ابروانش را بهم می تند، یقین بدانید،«یادی» از پستوی […]

دکتر فاضل خمیسی : معلّمان مملو از خاطرات شیرین و تلخِ دوران خدمت خود هستند و به فراخور اتفاقات و شلوغی و تنهایی ، ناخودآگاه گاهی به آنها سرکی می کشند .
اگر دیدید معلّمی در خلوت خویش به هیچ دلیل خاصی، لبخندی بر لب یا ابروانش را بهم می تند، یقین بدانید،«یادی» از پستوی حافظه ی بلند مدت به ذهن جاریش روان شده است...قصه ی پُرغصه ی رتبه بندی معلمان که هر از چندی آنها را به شوق و در دمی به خلسه ی غمگینی می برد با دستور وزیر مربوطه مبنی بر بارگذاری مستندات خدمت در سامانه ، باعث زنده شدن بسیاری از همین داستان هاست.. شاید ایشان نمیداند ، بسیاری از اتفاقات دوران خدمت غیرقابل بارگذاری و در هیچ کاغذ و بخشنامه و تقدیرنامه ای قابل درج نیست و فقط خاطره ای میمانند تا ابد...می خواستم برای بهره مندی از رتبه بندی، «آن شب» را بارگذاری کنم ! اما هیچ دکمه ای در رایانه نبود که معنی آنرا بفهمد. بنابراین مجبور به تعریفش میشوم:

سال تحصیل ۶۹-۶۸آموزگاری جدید الاستخدام با انگیزه بسیار بالایی برای خدمت که باعث شده بود ، کلاس درس را صبح و ظهر برای دانش آموزان و بدون هیچ دستمزد یا چشمداشتی شبانه برای والدین تشکیل بدهم، روستای محل خدمت تا جاده ی اصلی در حدود ۱۴ کیلومتر جاده ی خاکی محلی و دارای بیراهه های متفاوتی بود که کافی بود، اشتباهاً وارد یکی ازآنها شده تا مسیرتان به جای ۱۴ کیلومتر، به بیش از ۴۰-۳۰ کیلومتر افزایش یابد.

بخاطر دوری راه و نداشتن هیچ گونه وسیله ی نقلیه مجبور بودم شبها را در روستا و در دفتر مدرسه بیتوته کنم، شبهایی که گاهی زیر نور فانوس، کتابهایی را که در رابطه با تعلیم و تربیت و از قبل بهمراه خود آورده بودم به صبح رسانده و سعی داشتم بهترین روش تدریس «چند پایه» را نسبت به دانش آموزانم پیاده نمایم، دانش آموزانی که برای هر کدامشان و بنا به استعدادشان در ذهنم برنامه ریزی میکردم...

بهمن ماه بود و نزدیک دهه ی فجر ، به قدر بضاعت و به کمک بچه ها، کلاس و دفتر را تزیین و گروه سرودی تشکیل، که مجریان و‌تماشاگرانش خودمان بودیم و دیوارهای کلاس!

بعد از دو هفته کم و بیش بارانی که در روستا و‌مدرسه ماندگار شده ، عصر چهارشنبه تصمیم گرفت پای پیاده تا جاده اصلی آمده و از آنجا با مینی بوس های
ملاثانی - اهواز به خانه بازگردم، آسمان ابری و گرفته بود . سردی هوا و پیش بینی قریب الوقوع باران، همه ی اهالی را خانه نشین کرده و حتی موتورسیکلت یا تراکتوری قصد خروج از روستا را نداشت!

پیاده از روستا به سمت جاده حرکت کردم ، ساعتی گذشت ، آسمان تیره تر و باران با ریتمی آهسته و سپس بسیار تند شروع به باریدن کرد ، انگار میلیونها شیر آب از آسمان باز شده بود ، تصور میکنم آن قطره های درشت باران را دیگر در تمام عمرم ندیدم !

زیر باران بی مهابا به سمت جاده میرفتم ، و در واقع چاره ای غیر از این هم نداشتم ، همه جا باتلاقی و هیچ مسیری حتی جای چرخهای تراکتوری دیده نمیشد. پشت سرم روستا گُم و در پیش چشمانم جاده محو شده بود! وسط بیابانی در گل و لایی سنگین و بارانی که قصد توقف نداشت .. نمیشد بایستم !
در تاریکی مطلق و باران و بیابان گرفتار شده بودم ، همینطور بی مقصد میرفتم. صدای نفس هایم از صدای باران بلندتر شده بود ! یهویی ، در آن ظلمات اتاقکی دیدم ..

آری اینجا باید قبرستان باشد ، چند بار از کنار آن قبور گذشته و یکبار برای شرکت در مراسم تدفین یکی از پیرمردهای روستا به آنجا آمده بودم .. من چقدر بیراهه آمدم ، این قبرستان خیلی از جاده اصلی و روستا دور بود .. اتاقک مربوط به سیدی بود که اهالی روستاهای اطراف میگفتند اهل مراد است.

جای انتخاب نبود.. خسته و ترس آلود وارد اتاقک بدون در شدم ،، خوشبختانه آب به داخل قبر سید نرفته اما از چند جای سقف آب چکه می کرد ..در قبرستان، صدای باد و باران با حضور مُرده ها سمفونی هراس انگیزی را ایجاد کرده بود، قلبم بین تند زدن و توقف یکباره بلاتکلیف مانده بود...

شاید تا طلوع خورشید حتی دقیقه ای نخوابیدم ، اما تا دلتان بخواهد، آیه و دعاهایی که حفظ بودم خواندم ، حتی مجبور شدم از خودم دعاهایی طولانی بسازم و کلی برای آن سید نذر کردم.بعد از روشنایی هوا با هر زحمتی که بود خودم را به جاده رساندم، اما با آن تن و لباس گلی و ژولیده هیچ مینی بوسی حاضر به سوارکردنم نبود ، یک وانت ایستاد ، راننده و زنی جلو نشسته بودند ، تا چهارشیر ( ورودی آنموقع اهواز) بیشتر نمیرفت .. پشت وانت سرمای هوا دوچندان شده بود...