از پاریس تا سردشت و سفید دشت

محمد شریفی : در تاریخ ششم فروردین ۱۳۹۶ ، به طرف سردشت دزفول و شهر سالند حرکت کردم. ماحصل سفر مزبور و مشاهدات میدانی خود را تحت عنوان : “سفر به دیار چهارلنگ ممصالح” به رشته ی تحریر درآوردم، اما برای چاپ آن اقدامی نکردم، فقط خلاصه ای از آن را در فضای مجازی به […]

محمد شریفی : در تاریخ ششم فروردین ۱۳۹۶ ، به طرف سردشت دزفول و شهر سالند حرکت کردم. ماحصل سفر مزبور و مشاهدات میدانی خود را تحت عنوان : "سفر به دیار چهارلنگ ممصالح" به رشته ی تحریر درآوردم، اما برای چاپ آن اقدامی نکردم، فقط خلاصه ای از آن را در فضای مجازی به اشتراک گذاشتم.

در سالند، در منزل محمدکریم کریمی از طایفه ی باوا ، در حال صرف شام بودیم که صدای زوزه ی گرگی توجهمان را جلب کرد. ماه بی بی خنده ای زد و گفت: احتمالا" صدای گرگ بیگلر است. ماجرای گرگ بیگلر را از محمد کریم پرسیدم،ایشان شروع به توصیف و تعریف کرد،اما توضیحاتش در حد کفایت و قانع کردن من نبود.

از دیگران هم که بعدها پرسیدم، چیز دندان گیری عایدم نشد، از آنجا که ماجرای گرگ بیگلر در سال ۱۳۱۱خورشیدی رخ داده بود و سالهای زیادی از وقوع آن می گذشت و پرداختنن به شرح واقعه ای که نزدیک به ۸۰ سال از زمان وقوع آن گذشته بود ،با توجه به نقصان ، نسیان و ضعف حافظه ی تاریخی ما ایرانیان ، امری بدیهی و معمول است.

اما حکایت برای من ،که بارها و بارها شعر:"مرگ گرگ" اثر بی نظیر و بی بدیل: "آلفرد دو وینی" شاعر رمانتیسم (پرو مکتب رمانتیک) فرانسه در قرن ۱۹ میلادی را خوانده بودم، برایم خیلی جالب بود، به همین خاطر بسیار مشتاق شدم، ضمن تأمل و دقت نظری بیشتر در این ماجرا و با توجه به اشتراکات مرگ گرگ آلفرد دو وینی و گرگ بیگلر بین این دو ارتباط برقرار کنم. اما هربار که دست به سوی قلم می بردم‌ ، برای ایجاد پل ارتباط بین شرق و غرب ،دچار تردید شده و بی خیال ماجرا می شدم.البته در این مدت من هر دو حکایت را با خود به همراه داشتم ،تا امروز که دل به دریا زدم و حکایت را از گفتار به دفتر آوردم.

اما قبل از آنکه زنگوله ی گرگ بیگلر را در کوههای سالند سردشت دزفول ، به صدا در بیاورم ،شما را با خود به یکی از کوههای برفگیر آلپ فرانسه در زمستانی سرد و سخت بورانی می برم که در اوایل قرن نوزدهم اتفاق افتاده بود. ماجرا از این قرار بود که در آن روز شوم، گرگ پدر ، بهمراه دو فرزند و همسرش از شدت گرسنگی و شدت برف ، بوران و بیداد سرما به طرف شهر کوچکی در پایین کوه سرازیر شدند. چند شکارچی که مسلح به تفنگ ، کارد ، خنجر و سگ بودند، ردپای گرگها را دیدند و در شکافی به کمین نشستند.گرگ پدر آچمز شده بود، فقط یک راه داشت و آن اینکه ، سپر بلا شود تا دو فرزند و گرگ همسر را ، از خطر برهاند.

آلفرد دو وینی از زبان یکی از شکارچیان که گرگ پدر را با گلوله ی آتشین ، غرق خون کرده بود ، شعر مرگ گرگ را ، با سوز و گدازی دردناک سرود:"هیچ صدایی از جنگل بر نمی خاست.کهنه ترین شکارچی جمع ما سر به سوی زمین خم کرد، روی شنها دراز کشید، اندکی بعد خبر داد که جای پای دو گرگ و دو بچه گرگ دیده می شود.با شنیدن این سخن ،همه ، چاقوها را از غلاف بیرون کشیدیم ،تفنگ های شکاری خود را که لوله هایشان برق میزد ، پنهان کردیم ،شاخه ها را کنار زدیم ، چهار هیکل زیر نور ماه میان علف ها مشغول رقص بودند. گرگ نر پیش آمد ، به زمین نشست و چنگال تیز خود را در شن فرو برد. زیرا دریافته بود که راه فرار او بسته شده است .گرگ نر وقتی تن به مرگ داد از جای برخاست با خشم تمام ، سگ های شکاری ما را در دهان آتشین خود گرفت ، گلوله های پی در پی ، گوشت و پوستش را درهم می شکافت ،گرگ به ما می نگریست در حالی که کاردها در پهلوهایش جای داشت ، بار دیگر در ما نگریست ، بی آنکه به خود زحمت دهد که چرا و چگونه به چنگ مرگ افتاده است ،چشمان درشت خود را بست و بی کمترین فریادی جان سپرد.یقین دارم ماده گرگ زیبا و افسرده به خاطر نگهداری از دو بچه گرگ ، جفتش را تنها گذاشت ...

{شکارچی پیر که نظاره گر مرگ گرگ بود، از کارش پشیمان شد و با خود گفت :دریغا من با داشتن نام پر طمطراق (پر شکوه ) انسان چه قدر از خود و هم نوعان خود که همه همچون من ضعیف و فرومایه اند شرم دارم. گفتم : ای جانور دلیر ! فقط شما می دانید که چگونه باید با رنجهای زندگی مردانه وداع کرد ...

*نالیدن , زاریدن و گریستن اعمالی زبونانه اند*
*دل قوی دار و درجاده ی سرنوشت گام بگذار*
*و باری را که قرعه ی فال بر دوشت نهاده برگیر*
*و آنگاه چون من , رنج بکش و درخلوت بمیر*

اما بیاییم سراغ بیگلر و از او ساز حکایت کنیم،بیگلر ، قامتش بلند و سینه اش ستبر،غیرت ، غرور ، حمیت ، حریت و آزادگی در تمام وجودش موج می زد،بعد از شکست ایل در جنگ سفید دشت( اطراف بروجن‌؛ چهار محال بختیاری) و اعدام شیر علی مردان در زندان قصر،ایل بزرگ ممصالح در غم و اندوه سنگین و سهمگینی فرو رفت. بیگلر‌ ترانه و تصنیف می ساخت و هر بامداد بر فراز قله های بلند زاگرس در نی می دمید ، "می زد و می خواند آوای نوا را... "

بیگلر ، از جنگ سفید دشت که در بهار ۱۳۰۸ به فرماندهی علی مردان خان چهارلنگ ، علیه ارتش رضاشاه رخ داده بود ، حکایت ها داشت و خاطره ها ... بیگلر ، در هر محفل و انجمنی که می نشست، می گفت: خدا ریشه ی شاهان قاجار را بسوزاند که امتیاز کشف نفت را در جنوب ( مسجدسلیمان، هفتگل، نفت سفید و آغاجاری و...) را به اینگلیسی ها داده اند . چاههای نفت ،هیچ خیری جز دود سیاه ، تفرقه و بدبختی برای خوزستان و بختیاری نداشتند.

محمد کریم می گفت : اون موقع ها ما بچه بودیم و زیاد از حرف های بیگلر سر در نمی آوردیم ، زمانی فهمیدیم که بیگلر چه می گفت ،که او سالها مرده بود و یک گز علف روی گورش سبز شده بود.

جعفر قلی که تتمه سوادی داشت و در مکتب خانه ی آقا اسدالله ، اکابر خوانده بود. گفت: وقتی اولین چاه نفت ایران توسط اینگلیسی ها در مسجد سلیمان فوران کرد ، مرحوم پدرم می گفت، علی نقی خان بختیاری از مرز عثمانی برایش روزنامه می آوردند، با خواندن داستان اکتشاف نفت در مسجدسلیمان،سیل اشک از چشمانش سرازیر شد. خان می گفت: با کشف نفت ، اختلاف و نفاق در میان بختیاری ها سر به ناکجاآباد درخواهد آورد.بعدها فهمیدیم که حرف های علینقی خان کاملاً روی حساب بود. زیرا به محض اکتشاف نفت در مسجدسلیمان،خیل عظیم اینگلیسی ها به سرعت واردخوزستان و مناطق بختیاری نشین شدند .

ملا عبدالکریم گفت:در دو جنگ جهانی اول و دوم بختیاری ها موضع گیری آشکاری داشتند، چهارلنگ ها به آلمان و بخشی از هفت لنگ ها به تشویق آن دسته از خوانین بختیاری که پیمانکاری حراست از چاههای نفت را به عهده داشتند ، از متفقین حمایت می کردند. از حرف های ریش سفیدان و مهتران قوم که بگذریم ، نگارنده بر این باور است با توجه به نزدیکی دولت آلمان نازی به رضا شاه و احداث راه آهن سراسری جنوب به شمال ، و احداث پل سیاه و پل سفید در اهواز توسط آلمانی ها،می توان این‌گونه نتیجه گرفت که آلمان ها کاملآ متوجه موقعیت استراتژیک و ژئواستراتژیک ایران در سرنوشت نهایی جنگ جهانی دوم شده بودند !

آنها برای نیل به اهداف بزرگ خود، در مرحله‌ی اول ، باید امکان دسترسی انگلستان به چاه های نفت مسجدسلیمان و هفتگل را مختل‌ و ساقط می نمودند ؛ زیرا منبع سوخت ماشین جنگی ارتش متفقین از پالایش چاه های نفت ایران تامین می شد.در مرحله‌ی دوم ، نقش آلمان ها این بود که سربازان خود را ، از طریق راه آهن جنوب به شمال ایران وارد خاک اتحاد جماهیر شوروی کنند.

در همین راستا و به همین جهت ، تعداد زیادی از کارشناسان و مهندسان آلمانی وارد جنوب ایران شدند. اینگلیسی های مستقر در جنوب ایران با انواع حیله ها ، تلاش می کردند تا به هر نحو که شده ، نیروهای آلمانی مستقر در جنوب ایران را ، بیرون برانند.،اما اینگلیسی ها ، فاقد نیروی نظامی کارآمد در ایران بودند،به همین دلیل ، توان حذف و یا بیرون راندن نیروهای آلمانی را نداشتند. اینگلیسی ها برای بیرون راندن آلمانی ها از ایران متوسل به انواع حیله ، نیرنگ و تفرقه در بین بختیاری ها شدند.راه انداختن جنگ داخلی و ایجاد نا امنی در جنوب ایران، دکترین و نقشه ی راه اینگلیسی ها بود ، که هوشمندانه آن را قدم به قدم ، به مرحله ی اجرا در می آوردند.

بالاخره اینگلیسی ها ،با انواع ترفندها ، موفق شدند بین نیروهای علی مردان خان چهارلنگ که در سفیددشت چهارمحال بختیاری در حومه ی بروجن موضع گرفته بودند ، با ارتش رضا شاه درگیری ایجاد کنند.شایان توجه است، در جنگ جهانی اول به علت نفرتی که بی بی مریم مادر علی مردان خان چهارلنگ ، از اینگلیسی ها داشت، به آلمانی ها در ایران به لحاظ لجستیگی کمک های شایانی کرده بود،به پاس این خدمات امپراطور آلمان نیز نشان درجه ی یک آلمان را به سردار بی بی مریم اعطا کرد، در جنگ جهانی دوم نیز در ابتدای امر آلمان ها با سران ایل چهار لنگ ، ارتباط برقرار نمودند و با علی مردان خان وارد مذاکره شدند .

انتخاب علی مردان خان چهار لنگ برای آنها گزینه ی بسیار خوبی بود .چون علی مردان خان از نوادگان محمود صالح چهارلنگ بود و در میان ایل ممصالح که گستره ی آنها بسیار وسیع بود ، محبوبیت زایدالوصفی داشت و در میان سایر طوایف بختیاری از موقعیت سیاسی و احترام فوق العاده ای برخوردار بود.

همچنین مادر علی مردان خان معروف به سردار بی بی مریم ، دختر حسینقلی خان دورکی هفت لنگ و ایلخان کل بختیاری بوده است.مادر بی بی مریم دختر علی رضا خان کیانرسی در قلعه تل و ایل جانکی در باغملک بود، همین عامل و سایر عوامل منجر به این شده است که طوایف چهار لنگ و هفت لنگ در ضربه زدن به منافع انگلستان به اتحاد و اتفاق کامل برسند، که اگر به نتیجه می رسید، ایران هرگز پل پیروزی متفقین نمی شد و سرنوشت جنگ جهانی دوم طور دیگری رقم می خورد.

علی مردان خان چهارلنگ با تدبیر مادرش بی بی مریم ،در منطقه ی چهار محال بختیاری در منطقه ی سفید دشت ، اردوی بزرگی از سران طوایف هفت لنگ و چهار لنگ تشکیل داد .سران طوایف دورکی ، متشکل از خانواده های ایلخانی، حاجی ایلخانی و ایلبیگی ، به علاوه سران ایل دیناران ، بهداروند، بابادی، جانکی، میوند،زلکی،موگویی، کیانرسی و ... دعوت او را اجابت کردند و خودشان را به سفید دشت رسانیدند.

اینگلیسی ها ، با نهایت تیزبینی و به کمک جاسوسان خود،اوضاع سفید دشت را به دقت زیر نظر گرفته بودند. با انواع حیله ها ، ترفندها و پول پاشی ها به شدت به تکاپو افتاده بودند ، تا مانع اتحاد و اتفاق هفت لنگ و چهارلنگ شوند. اینگلیسی ها با راهبرد،" تفرقه بینداز و حکومت کن،" نقشه ای طراحی کرده بودند که الزاما اختلافات گذشته بختیاری ها را برجسته و پر رنگ کنند.در همین راستا عوامل نفوذی خود را به اردوگاه سفید دشت هدایت کردند تا با خلق بهانه ای اتحاد و اتفاق بختیاری را بر باد بدهند.

بعضی از سران بختیاری که قبلاً توسط اینگلیسی ها تطمیع شده بودند با بهانه هایی واهی ، که علی مردان خان از آنها استقبالی شایان بعمل نیاورده است از اردوگاه خارج شدند و از تعهدات خود سرباز زدند. بنا به ملاحظات ایلی و پرهیز از تفرقه از توضیح بیشتر خودداری می کنم.

نیروهای نفوذی انگلستان و بلشویک های نفوذی اتحاد جماهیر شوروی که در ارتش ایران نفوذ گسترده ای داشته اند، از ترس اینکه مبادا اتحاد مجددی میان علی مردان خان با دیگر طوایف بختیاری صورت بگیرد ،با پیش دستی‌ و با واکنش سریع ، به سرعت علیه علی مردان خان وارد جنگ شدند. و عملاً سپاه تضعیف شده ی علی مردان خان دربرابر عمل انجام شده و تحمیل جنگ ناخواسته ای قرار گرفته بود . در منطقه ی سفید دشت و اطراف قهفرخ ، جنگ ها ی شدیدی بین نظامی ها و بختیاری ها بوقوع پیوست. بیگلر در این جنگ ، با خواندن تصنیف های حماسی،حس غرور و جنگاوری بختیاری ها را ، بر می انگیخت . علی مردان خان به منظور زمین گیر کردن ادوات زرهی ارتش رضاخانی ، دستور عقب نشینی نیروهایش را از سفید دشت به طرف مناطق کوهستانی صعب العبور صادر کرد.

تغییر تاکتیک جنگی علی مردان خان و کشانیدن جنگ به ارتفاعات و قله های بلند در محور سفید دشت تا سردشت ، نیرو های ارتش را به شدت در یک وضعیت انفعالی قرار داد. هر شب توسط دسته هایی از سپاه علی مردان خان ، مواضع ارتش ، مورد شبیخون بختیاری ها واقع می شدند و تلفات سنگینی به آنها تحمیل می نمودند . اگر چه در میان سپاه علی مردان خان ، با تحریک اینگلیسی ها ، تفرقه و اختلاف ایجاد شده بود، اما سپاه وفادار علی مردان خان ،در نهایت رشادت ، با ۴۴ روز جنگ فرسایشی ارتش را به شدت در مخاطره شدید قرار دادند

.سرکرده های ارتش ، مامورین و جاسوسان اینگلیسی ، از پیروزی سنگر به سنگر علی مردان خان به وحشت افتادند.،لذا در یک برنامه ریزی دقیق ، عمال نفوذی خود را واداشتند تا با دادن وعده و وعید ، سران و کلانتران طرفدار علی مردان خان را از صحنه ی جنگ بیرون بکشند و پشت او را خالی کنند. سرازیر شدن کیسه های پول و لیره استرلینگ ، گارکر واقع شد و روز به روز از تعداد سپاهیان علی مردان خان بختیاری کاسته می شد . در تاکتیکی دیگر علی مردان خان ، جنگ را به جنوب ایذه و شمال دزفول کشانید.در مقابل اقدام هوشیارانه ی علی مردان خان ، ارتش به سرعت وارد عمل شد، لشگر های اعزامی از کرمانشاه و همدان وارد میدان شدند و نیروهای علی مردان خان را در محاصره ی کامل قرار دادند.اما آنچه سرنوشت جنگ را تغییر داد نه سپاه تازه نفس کرمانشاه بود و نه همدان ، آنچه معادله ی جنگ را تغییر داد، نیرنگ خود رضا خان بود که یکی از نزدیکان علیمردان خان را فریب بدهد . رضا خان یک جلد کلام الله مجید به همراه امان نامه ای برای علیمردان خان فرستاد و او را به تهران فرا خواند.

رضا خان ، پشت قرآن ، اینگونه نوشت :"چون اوضاع داخلی مملکت دچار دخالت اشغالگران شرق و غرب قرار گرفته و جنگ جهانی دوم پایان پذیرفته است ، اینگلیسی ها در جنوب و روس ها در شمال ، خیال های شومی می پرورانند. شما ، علی مردان خان بختیاری،طی مذاکراتی تشریف بیاورید تهران پایتخت و بین من وتو این قرآن باشد و قسم یاد نموده ام با حضور آیت الله... که پس از آمدن به تهران در امان هستید ،و شما را برادر بزرگتر خطاب خواهم کرد." و ذیل این مرقومه را مهر و امضاء نمود .

علی مردان خان‌ نیز ، که جنگ به او تحمیل شده و در مقابل عمل انجام شده ای قرار گرفته بود،به خاطر جلوگیری از خسارات بیشتر به ایل بختیاری ، جام شوکران مذاکره را سرکشید.

وقتی علی مردان خان‌ چهارلنگ به منظور مذاکره ، به همراه هیأت نظامی در معیت تیمسار شابختی وارد سردشت دزفول شد ، بیگلر با‌ حزنی غمبار به هفت بندش دمید و با تصنیفی به این مضمون: که گول قسم قرآن قزاق را نخور... دیگر همه چیز دیر شده بود.علی مردان خان را به محض رسیدن به تهران‌ ، در زندان قصر و در یکی از سلول های انفرادی که در پشت آن ، دکتر تقی ارانی ، بزرگ علوی و گروه ۵۳ نفره ، در بند بودند، به حبس کشانیدند و ناجوانمردانه به دارش آویختند . بزرگ‌علوی ضمن دریغ و درد می نویسد: خواستند روی چشمانش را ببندند اما آن شیر دربند ، مانع شد و.....

سال ها ایل ، سردر گریبان فرو برد،در هر گوشه ای از کوههای بختیاری ، مافیگه ای به یاد آن سردار بزرگ برافراشته اند.بیگلر دیگر حرف نمی زد و تصنیف نمی خواند، هر صبح به دنبال گله می رفت و خاطرات رشادت همتبارانش را با خود مرور می کرد، تا اینکه یک شب ، گرگ به آغل گله اش زد و یک هفته بعد بازهم گله ی بیگلر مورد دستبرد گرگ قرار گرفت،شایعه در ایل پیچید و هر کس به فراخور فهمش برای کشتن گرگ، نسخه ای تجویز می کرد. یک عده پیشنهاد دادند؛ با گلوله ، باروت و تفنگ ،گرگ را هدف قرار بدهند، عده ای دیگر گفتند با قرار دادن بالان ( تله) گرگ را در آغل به تله بیندازیم،البته ظاهر گرگ نشان می داد که بالان دیده است و دُم به تله نخواهد داد.

بیگلر تصمیم خودش را گرفته بود، اما نقشه اش را برای هیچکس نگفت، او قبلا" نحوه ی شکار روباه توسط آقا محمدخان قاجار را در جنگ سفید دشت از زبان ملا علی اکبر شنیده بود ، که خواجه ی تاجدار ، سوار بر اسب ، در صحرا به طرف روباه تاخت می کرد و آنچنان به دنبال جانور زبان بسته تاخت می نمود تا خسته و درمانده مجبور به ایستادن می شد. آقا محمدخان به محض گرفتن روباه زنگوله ای به گردنش آویزان می کرد و سپس رهایش می کرد، صدای سرسام آور زنگوله چنان وحشتی در روباه ایجاد می کرد که فرار را بر قرار ترجیح می داد، همه ی جانوران جنگل نیز ، از صدای زنگوله رَم می کردند و دردناکتر از همه، این بود که معشوقه اش نیز از او فرار می کرد و امکان شکار کردن و غذا بدست آوردن نیز برای روباه غیر ممکن بود و در نهایت روباه بیچاره ، از فرط گرسنگی ، تشنگی ، تنهایی و بی کسی ، سرانجام زار و نزار در شکاف کوهی با نهایت زجر و مشقت جان می داد .

بیگلر نقشه ی آقا محمدخان قاجار را در سر پروانید و هر شب با چهار فرزندش ، در نزدیکی درب ورودی آغل ، با استتار کردن خودشان به انواع ترفندها ، به کمین می نشستند،تا اینکه گرگ بخت برگشته بر حسب قاعده ی: "تا سه نشه بازی نشه" به طرف آغل گله ی بیگلر سرازیر شد. بیگلر با نمدی که در دست داشت، به طرف گرگ یورش برد و به کمک فرزندانش گرگ را زنده و بدون وارد کردن هیچ آسیبی به دام انداخت ،سپس زنگوله ای به گردنش آویزان و رهایش کرد، گرک مثل باد می رفت و صدای سرسام آور زنگوله چنان عصبی اش کرده بود که تنها راه امید را در دویدن و فرار کردن می دانست، مردم آبادی که از باکه ها و گاله های بیگلر و فرزندانش بیدار شده بودند، در برابر کار خارق العاده ی بیگلر در بهت و تعجب فرو رفته بودند، نصفی از روز نگذشته بود که تمام ایل با یک کلاغ و چهل کلاغ در جریان زنگوله ی گرگ بیگلر قرار گرفتند.

صدای زنگوله ی گرگ بیگلر ، در کوه می پیچید و رد گرگ را چوپان ها با صدای زنگوله رصد و کار بیگلر را تحسین می کردند.اما بیگلر از کرده خودش مثل شکارچی پیر کوههای آلپ فرانسه به شدت پشیمان شده بود. بیگلر کوه به کوه و کمر به کمر دنبال گرگ می رفت که شاید بتواند زنگوله را از گردنش در بیاورد، اما گرگ سرسام گرفته می دوید و می دوید... تا اینکه چوپان ها به بیگلر گفتند : گرگ زنگوله دار ، در فلان شکاف کوه مرده است.

بیگلر به بالین گرگ مرده رفت و گفت: لعنت به خواجه ی تاجدار آقا محمد خان... خدا نیامرزد ملا علی اکبر را که با ساز کردن این قصه ی شوم این تصمیم ناجوانمردانه را در ذهن بیمار من بارور کرد...بیگلر هفت بندش را درآورد و بازهم نوائید آوای نوا را ....زجرکش کردن و با حیله کسی را به دام انداختن ، کار ناجوانمردان است.